مـن عـبــور لـحظه هـا را ميـشمارم تا بـــيايي
صبـح، يـک آيـينه برمـنبر زچشمـان تو مـيگفت
تـا ظــهور چشم تو، چشم انتــظارم تا بـــيايي
سر شمــاري کـن تـــو درآدينه از گلهــاي پر پر
هـم دعـا با لالـه هـاي بــي شمارم تـا بـــيايي
خــاک لايق نيست آقــا تا به رويـش پـا گـذاري
در مسيرت جان فشانم گــل بــکارم تا بـــيايي
صبحدم با عشق ،دست يا علي دادم که هرگز
لـحظه اي چشم از شقايق بر ندارم تـا بـــيايي
بــي تـو بـاغ سبـز دل هـا رنـگ پاييــزي گـرفـته
بـاز هـــم بـــر وصــل تـــو امـــيدوارم تـا بـــيايي
يا ابن الحسن(عج)
*****
سلام به همه دوستان عزيز ودوستداران شهدا
اومدم تا بگم من دارم ميرم تا اوايل تير ماه وبعد از امتحاناتم...
اگه زنده مونديم وبر گشتيم که هيچ...
ولي اگه ديگه نيومدم هر خوبي وبدي وپرحرفي واذيتتون کردم به بزرگواري وکرمتون ببخشيد وبحليد..
نزديکي ايام فاطميه هستيم .هرجا رفتيد ؛مدينه ، هيئت و...اين حقير واز دعا هاتون فراموش نکنيدوبراي خام بودم ،پخته شدم ،سوختم(حسن آقا )هم عجيب دعا کنيد.(ظاهرا مشکلي براش پيش اومده)همينطوريکي دو تا از دوست جونا که بد گره افتاده تو کارشون .خلاصه همه براي هم توي ايام سوگواري مادر دعا کنيم .
*****
دلم پر زده برا امام رضا(ع)
وقتي قطار داره متوقف ميشه ...از پنجره قطار نگاهت به گنبد طلا ميفته با خودت ميگي خودمم...
وقتي هم که راه ميفتي سمت حرم ...مثل کسي که گمشده اش رو پيدا ميکنه ميخواهي بدويي بپري تو بغلش(ولي دور از ادبه وبايد يواش بري)...
وقتي ميرسي به گيت بازرسي...اونجا مديونت ميکنن که دوربين با خودتون نبريد تو حرم وقتي هم که از گيت خارج ميشي ميبيني که بعضي دوربين به دست با لبخند فاتحانه که دوربين وبا خودشون آوردن...بيخيال آخه به توچه؟...ميري برا خوندن اذن دخول..
وقتي وارد صحن جامع رضوي بزرگترين صحن...
وقتي ميري ميرسي به صحن انقلاب يا همون اسمال طلاي خودمون ميخواهي وارد شي هنوز مطمئن نيستي خودتي يا نه ...وقتي که چشمت ميوفته به گنبد طلا احساس ميکني که پاهات ديگه برا خودت نيست وميشيني رو پاهات وديگه اختيار چشماتو نداري وشروع ميکني به نجوا با آقات...سقا خونه رو ديگه نگو اين جمله پاکيزه که از وسايل شخصيتون استفاده کنيد وتوي ليوان خودتون آب بخوريدبراي اينجانيست اينجا فقطِ
فقط حال ميده با کاسه هاي سقاخونه آب بخوري...کفتراش نگو که هي ميان خودي نشون ميدن خودشون باد ميکنن آره ما کبوتر حرميمو تو چي...دم در آگاهي حرم هم کيف ميده بشيني وزل بزني به گنبد وپنجره فولاد وهر از چند گاهي يکي مياد وبهت ميگه چکار کردي ؟کسي از شما تو آگاهيه...!؟پنجره فولادم که سرش شلوغه اصلا راه نميده ولي ميگن خوب برات کربلا ميده...
وقتي ميري صحن آزادي از بيرون زل زدن به ضريح که پيداست...ودوست جونا دستتو ميگيرن و ميبرنت دنبال تابوتي که ميارن تو صحن وياد مردنت ميفتي وخوشا بحاله سعادت اونايي که طواف عشق ميشن...(مستحب پشت جنازه مومن ومسلمان هفت قدم رفتن)
وقتي ميري صحن جمهوري که پاتو نذاشته تو صداي حاج منصور رو احساس ميکني که داره جامعه کبيره ميخونه ومناجات وروضه وتو هم اينقدر بدبختي که نميتوني تحمل کني، روضه ومناجات حاجي رو(فکر ميکني داري جون ميدي) .هي ميري وبرميگردي که نه،دلت با مناجاته وبا هر جون دادني هست ضجه ميزني وميشني سر جات تا يادت بياد چقدر رو سياهي وبيچاره...تا اذون صبح مناجات ...
وقتي ميري صحن قدس نقلي ترين صحن .خدايي سقا خونه اين صحنم برا خودش حالي داره ...
حالا ميرسي به جايي که هر دفعه بر ميگردي روحتو اونجا جا ميذاري مسجد گوهر شاد...مقدس ترين جا...وقتي به ديوار روبروي گنبد تکيه ميدي سرت و که بالا ميگيري ونگات به گنبد طلاش ميفته خودت هم نميدوني چته فقط حس ميکني صورتت خيس شده...بهش ميگي که چقدر دوستش داري وبعد از خداشما تنها کسي هستيد(از اماما)در دسترسيد وتا دلم وتنگ ميشه ميام خدمتتون .اگه شما نگاه نکني خودتون بگيد پيش کي برم....؟ ميگي که آقاجون عجيب دلم تيره شده و احتياج به نور دارم .آقا يه کم از اون نورتون هم به دل اين مفلوک بتابونيد...وقتي هم که ميري ميشيني دم شبستوناي روبروي گنبد اصلا زبونت وا نميشه بگي چه حاجتي داري وميگي خود آقا ميدونه ...گاهي هم رفقاي اهل دل ميان وروضه ميخونن و سينه زني ...يکي از وداع ميگه که داره ميره به ديارش واون يکي برا عمو اباالفضل(ع).ولي همه روضه ها يه طرف اون روضه حضرت رقيه(س) هم يه طرف ديگه وسطاش فکر ميکردي داري خفه ميشي...من عاشق چاووشي نزديک اذان صبح تو مسجد گوهر شادم...
ديگه وقت برگشت رسيده ...باورت نميشه چقدر زود گذشت وتو هنوز آدم نشدي...آخه چه جوري برگردم...من دلم برا صداي نقاره خونه و جاروکشيدناي وخوندناي دم غروب خادماي حرم وهمه ي جاها اين حرم تنگ ميشه...ميري وميگي خداحافظي نميکنم که زود زود بطلبي (خدايي هر دفعه تند تند ميطلبه الا اينبار که نميدوم سوزن کجا گير کرده دير شده ومن هم سخت هوايي)...
وقتي ميرسي به ديارت باورت نميشه که اين تو بودي که رفتي واومدي..؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*****
راستي ...تا يادم نرفته درسته يه کمي زوده ولي انشالله وعده ديدار...
مکان : مشهد -حرم علي بن موسي الرضا (ع) – صحن جمهوري – ساعت يک بامداد- زيارت جامعه کبيره
زمان : 28و29و30و31 مرداد ماه 1385
با نواي دلنشين مداح بزرگوار حاج منصور ارضي و ديگر مداحان وذاکرين اهل بيت ...
(تجمع هيئتها مذهبي وزيارتي مخصوص آقا علي بن موسي الرضا (ع) )
خدايي يه عالمه برام دعا کنيد...يا حق
نوشته شده توسط : ....!!!
3/خرداد /1361
نام عمليات : بيت المقدس
رمز عمليات : يا علي بن ابيطالب(ع)
هدف عمليات : آزاد سازي خرمشهر ، پادگان حميديه ، هويزه ، جفير وحسينيه
منطقه عمليات : غرب کارون، جنوب غربي اهواز وشمال خرمشهر
تاريخ شروع : ساعت30دقيقه بامداد 10/2/1361
مدت عمليات : 25 روز طي 3 مرحله
وسعت منطقه عملياتي : 5400کيلومتر مربع
نتيجه : ... خرمشهر آزاد شد.

مقام معظم رهبري . روز آزادي خرمشهر را بعنوان يک ياد بود و افتخار ملي و ميهني بايد گرامي داشت.
*****
3/خرداد / 1384
به همين زودي يه سال از رفتنش گذشت... 
جـــنگ کجـائي ؟ که دلم تنـگ توست
رقـص جنون تشـنه ي آهنـگ توســت
جنگ کجائي؟که دلم خون شد است
زاده ي ليـلاي تو مجـنون شــد است
جنــــگ شـهـيـــدان تــــو را ديــده ام
روي ســپـــيـــدان تـــــو را ديــــده ام
حــــيـف کـه فـــصل تو فرامـوش شـد
نـــاله ي جانسـوز تــو خــامـوش شـد
از اشعار مرحوم محمد رضا آقاسي
اگه لذت برديد هديه صلوات فراموشتون نشه...
*****
4/خرداد/1375
عباس صابري هم رفت پيش رفقاش ... فکه...تفحص
نوشته شده توسط : ....!!!
+ خدايا اعتراف ميکنم از اينکه...
توي اين روزاي خوش بهاري، ياد روزهايي که بچه رزمنده هافقط فقط به ياد خدا بودن وفقط براي رضاي او قدم برميداشتن،جزوهايي پخش ميشد که خيلي دوس داشتن وبا خوندنش حال ميکردند.خيلي خيلي دوست داشتند حساب نفس خويش را بکشند.گفتم بد نيست هر از چند گاهي تعدادي از حرفهاي اين جزوء رو بنويسم که تلنگري براي خودم باشه به ياد اون موقع ها وبا خدا بودنشون بيفتم.واگر خدا بخواهد جزوءعاملين اين نوشته ها باشم... .
*****
خدايا اعتراف ميکنم از اينکه :
1-از اينکه حسد کردم .
2-از اينکه تظاهر به دانستن مطلبي کردم که اصلا نميدانستم .
3-از اينکه زيبايي قلمم را به رخ کشيدم.
4-از اينکه در غذا خوردن به ياد فقرا نبودم.
5-از اينکه مالي که به تو تعلق داشت،از آن خود حساب کردم "در حقيقت مالک اصلي خداست،اين امانت بهر روزي دست ماست"
6-از اينکه مرگ را فراموش کردم.
7-از اينکه قاه قاه خنديدم وسختي آخرت را فراموش کردم.
8-از اينکه در راهت سستي وتنبلي کردم.
9-از اينکه عفت زبانم را به لغات بيهوده آلودم .
10-از اينکه براي دوستم آرزوي کفر کردم که ايمانم نمايانتر شود.
11-از اينکه به کسي دروغ گفتم که آنجا حق اين بوده است که راست بگويم.
12-از اينکه در سطح پايينترين افراد جامعه زندگي نکرده ام.
13-از اينکه منتظر بودم تا ديگران به من سلام کنند.
14-از اينکه امامم را نشناختم ومحبت او را در دل نداشتم و به گفته پيغمبر (ص)هر کسي بميرد وامام خويش را نشناسد به ،مانند کسي است که در جاهليت مرده است .
15-از اينکه شب بهر نماز شب بيدار نشدم .
17-از اينکه ديگران را به کسي خنداندم،غافل از اينکه خود خنده دار ترم از همه هستم .
18-از اينکه لحظه اي به ابدي بودن دنياوتجملاتش فکر کردم.
19-از اينکه حق والدينم را ادا نکردم .
20از ايکه در مقابل متکبرها ،متکبرترين ودر مقابل اشخاص متواضع ،متواضع ترين نبودم .
21-از اينکه خشم بر عقلم(فرو بردن خشم )غلبه داشت .
22-از اينکه با تکبر وبي سلام از پهلوي دوستم رد شم با اينکه متوجهش شده بودم .
23-از اينکه چشمم گاه به ناپاکي آلوده شد.
24از اينکه شکمم سير بود وياد گرسنگان نبودم.
25-از ايکه زبانم گفت بفرماييد ولي دلم گفت نفرماييد.
26-از اينکه حرف حق، شنيدنش برايم مشکل بود ومنطقي نبود .
27-از اينکه نشان دادم کاره اي هستم ،خدا کند پست ومقام پستمان نکند.
28-از اينکه ايمانم به بنده ات بيشتر از ايمان به تو بود .
29-از اينکه برخود چيزي پسنديدم و بربنده ات نپسنديم.
30-از اينکه منتظر تعريف وتمجيد ديگران بودم ،غافل از اينکه تو بهتر از ديگران مينويسي و با حافظه تري.
31-از اينکه سعي داشتم کار بدم را در حضور جمعي توجيه کنم با آنکه ميدانستم غلط است.
32-از اينکه در سخن گفتن وراه رفتن اداي ديگران را در آوردم .
33-از اينکه رسوا شدن در دنيا برايم دشوارتر از رسوايي آخرت بود.
34-از اينکه حق محبت ديگران را ا دا نکردم .
35-از اينکه غيبت دوستم را کردند ومن از ته قلب خوشحال شدم .
و... .
(ادامه اش انشالله در پست هاي بعدي ...)
نوشته شده توسط : ....!!!
وقتي ازکوچه وخيابون و ميگذري بوي گلهاي ياسي که ازدر و ديوار بعضي خونه ها آويزون شده آدمو مست ميکنه...
اما اين روزا داره از يه خونه اي يه بوي ياس ديگه اي مياد.اين بوي ياس از : مدينه – کوچه بني هاشم – منزل علي ابن ابيطالب (ع)
آره رفقا، اين بوي ياس کبود مطلق به يه مادره که در خونه شو آتيش زدند،سيلي به صورتش زدند وپهلوشو شکستند ... دختر پيغمبره (ص)،همسر علي(ع)،ام حسن(ع) وحسينه (ع)، خانم فاطمه زهرا (س)است.
حالا توبستر بيماريه .ميگن روزا وشايد ماههاي آخره....
در اين خونه رو که بزني وبري تو ميبيني که طفلانش کنار بستر مادر نشستن ودارند براي شفاء مادر دعا ميکنند .نميدونم چه حال وروزي دارن....؟
اين بچه ها همونايي هستند که اگه حالاسيلي و پهلو شکسته و... ديدند قراره بعدنا، فرق خوني بابا ،جيگر پاره پاره ،دست بريده برادر ،سرهاي رو نيزه ودامنهاي آتيش گرفته و... رو ببينند.
گفتم(از بي معرفتي مردم مدينه) تا دير نشده براي شادي دل بچه ها هم که شده بياييد بريم ملاقات .درسته راهمون دوره ولي فقط فقط کافيه از ته ته دلتون بگيد:
السلام عليک يا فاطمة الزهرا (س)
*****
دور زماني نزديک ،خوش غيرتايي هم بودند که وقتي شنيدند مادرشون و سيلي زدند رفتند تا :

نوشته شده توسط : ....!!!
چرا ديگه مثل قبلنا نيستيد ؟چرا وقتي ميام پيشتون خيلي خوب احساس ميکنم داريد کم محلي ميکنيد؟ديگه هم تحويل نميگيريد؟چرا وقتي از کنار عکساتون رد ميشم اينجوري نگاهم ميکنيد؟ پيش (شهيد)حاج اميني ميرم يه جور ؟پيش (شهيد) پازوکي ميرم يه جور ديگه؟پيش هر کدومتون که ميام يه طور خاص (يه چيزي تو مايه هاي چپ چپ)اونهايي که لبخند ميزنند اون لبخند از هزار تا بد وبيراه بدتره؟
بابا يکي بياد بگه من چکار کردم ؟چه خطايي از من سر زده؟حداقل برم درست شم ؟ اي خدا ! کم کم دارم کلافه ميشم ...
*****
بعد از آخرين ديدارمون رفتم پيش يکي از رفقاي اهل دل ومشکلم وگفتم .
گفت :اين مشکل خيلي از رفقاست ،گفت : تا حالا نگاه به زير پات کردي؟ - گفتم براي چي ؟ - گفت :مگه نميبيني پا گذاشتن روي خون شهدا چقدر آسون و راحت شده ؟!! –گفتم : بنده يا رفقا حواسمون هست وداريم مراعات ميکنيم که خدايي نکرده ... – گفت : حواستون به خودتون هست ؟چقدر حواست به اطرافت هست ؟چقدر به شهرت ؟چقدر به جوانهاي شهرت ؟چقدر ......؟ تا حالا توجه کردي که دارند بعضي ها يه کاري ميکنند که فراموش بشند ؟اگه هم بخواهي ياد شون زنده نگه داري ميشه يکي مثل دانشگاه شريف ...؟
براستي مگر ما مرده ايم ......؟ نه.....؟!!
چقدر به اين فکر کرديم که چرا وقتي ميريم بهشت زهرا يا هر جايي که شهدا باشند نميتونيم سرمون وبگيريم بالا وکمرمون هم خم ميشه ؟...
آره...اين سر پايين ،از شرمه وکمر خميده هم از بار مسئوليتي که روي دوشمونه...؟
راستي چقدر به اين جمله که" بعد از شهدا چه کرده ايم؟ " فکر کرديم ؟چقدر عمل کرديم ؟يا اين جمله فقط براي در وديوار ودکورگذاشتيم...؟
انشالله روزي باشه که وقتي ميريم پيش شهدا سرمون وبالا بگيريم وشرمنده خونشون نباشيم ....

اين عکس هم گذاشتم تايادمون نره که شرمنده خون چه کساني هستيم؟
نوشته شده توسط : ....!!!
امروز روز پنجم است که در محاصره هستيم آب را جيره بندي کرده ايم
نان را جيره بندي کرده ايم عطش همه را هلاک کرده، همه راجز شهداء
که حالا کنار هم در انتهاي کانا ل خوابيده اند ديگر شهداء تشنه نيستند.
فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه(س).
"آخرين برگ دفتر چه يادداشت يکي از شهداي گردان حنظه"
نوشته شده توسط : ....!!!
خيابان وليعصر…اسمشو زياد شنيديد .به طور حتم خيلي ها گذري به اين خيابون زدند .نا سلامتي خيابان وليعصر ونام امام زمان (عج)…؟!!مطمئن باشيد آدم زياد توي اين خيابون ياد امام زمان (عج)ميکند…؟؟!
دفعه اولي که بنده با يکي از دوست جونامون براي يه کاري بايد ميرفتيم خيابون وليعصر ،خيلي خوب يادمه ،مثل اين بچه ها که اسباب بازي ميبينند مي چسبند به ويترين مغازه همون جوري شده بوديم وفقط ميگفتيم يا امام زمان (عج)…؟
تا وارد خيابون شديم ديديم دوتا متکدي از نوع با کلاسش با هم دعوا ميکنن؟حالا سر چي سر جا ؟"ميگفت :اين جاي منه تو بيخود کردي سر جاي من نشستي ؟اون يکي ميگفت:مگه خيابون وخريدي "
راست ميگفت خيابون امام زمان (عج)مطلق به همه است .يا امام زمان (عج)…
رفتيم جلوتر باز هم يا امام زمان (عج)خانمها با آرايش تند وپوشش فجيع ،آقايون هم با کروات وبراي اينکه از خانمها عقب نموند صورت ها ….بماند.؟دختر وپسر هاي جوان دست در دست هم ودر کنار...انگار نه انگار که اي بابا اينجا خيابون امام زمانه (عج).هيچي بي خيال شديم وبه دوست جون گفتيم بيا بريم سوار تاکسي بشيم .يا امام زمان(عج)يه خانم وآقا پير سوار ماشين بودند که آقا روي صندلي جلو وهمسرشون کنار ما .آقا پيره ژل وروغن و روي سرش خالي کرده بود ،خانومشون هم با کت ودامن (سر پيری معرکه گیری)یه شیشه ادکلن هم روی خودشون خالی کرده بودند .بنده احساس کردم سرم داره منفجر میشه .شیشه رو کشیدیم پایین تا یه کمی هوای پاک استنشاق کنیم دیدیم نه بابا بیرون هواش آلوده تره .سر وکه برگردوندیم چشمم به یه تابلو افتاد ؟اره خودشه من باید برم اینجا ،مثل برق گرفته ها گفتم:آقا نگه دارید .خود خودش بود مقبرةالشهدا مسجدبلال .نمیدونم تا اونجا رو دویدیم یا مثل آدم رفتیم.
تا رسیدم گفتم :خداییش شما دیگه کی هستید ؟چه تحملی دارید ؟چقدر خدا رو شکر میکنید رفتید وشهید شدید ؟چقدر نفرین به ما ؟آخه خیابون به اسم آقامون اینقدر فساد …؟ولی نه …خوب شد اومدید اینجا .آخه وقتی امام زمان(عج)از این خیابون میگذره وبه حال شیعه هاش(؟؟؟!!!.)گریه میکنه حداقل 5 تا گل هستند که با آقامون همنوا بشند ؟؟؟
همه ی این حرفا رو زدم تااینو بگم ما خیلی از جاها با این وضع روبرو میشیم اما حیفه خیابونی که هیچیش امام زمانی (عج) نیست اسم ولیعصر روش باشه …؟
تنها چیزی که میتونم بگم آقا جون بسه بیا دیگه .تاکی…؟ اللهم عجل لولیک الفرج
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است، دعانما، دعانما که بمیرم
یاابن الحسن(عج)
(این مطلب و بخاطر یکی از دوست جونام نوشتم که دلش بد جوری گرفته بود از خیابون ولیعصر .میخواستم یه عکس هم از خیابون ولیعصر بذارم که پشیمون شدم .شهدا این جا هم خون دل بخورند...)
نوشته شده توسط : ....!!!
يه موقعه هايي پيش مياد که آدم دلش مگيره فقط دوست داره تنها باشه زار زار گريه کنه .کسي هم نيست که درک کنه حال وروزشو؟؟!
زنگ تلفن خانه: ( دوست جوناش تماس گرفتن وابراز همدردي کردن )
الو............. چشمت کور مي خواستي مثل آدم بلند شي بري .
الو................... شايد قسمتت نبود......
الو............... باشه دست جمع ايشالله ......
الو................. اون موقع که رفته بودي رو منبريادت بود....... ********
هفته سوم بهار 85 شب جمعه بود که رفته بودند بهشت زهرا تو حال خودش بود سر مزار يکي از دوستاي شهيدش صداي حاج محمود فضا رو پر کرده بود حسين حسين حسين ..........دلش رفت يه جايي.
به دوست شهيدش گفت :به رفقات بگو قولشون يادشون نره.......................................................
(شب شهادت امام جعفر صادق(ع) بود که يکي از دوست جوناش زنگ زد وگفت" بابا کجايي ؟بلند شو بيا مسجد ما امشب دو تا شهيد گمنام قرار بيارن ــراست ميگي ـــآره به جون تو ـــنه من نميتونم بيام امشب همه دارن ميرن هيئت من هم بايد با مامانم اينا برم . سخت دلش گرفت.
باورش نميشد دروغه ...وقتي به خودش اومد سرش رو ي تابوت يکي از دوستاي شهيدش بودوصورتش هم خيس خيس اونشب همون دو تا گل سر سبد اومدن مهمون هيئت شدند، بهترين شب زندگيش بود. يه شب فراموش نشدني. با دوستاش حرف زد .از خودش گفت از رفقاي خودشون گفت که يکي يکي دارند پر ميکشند وميرن از فضاي شهرش گفت. از غربتها. تا دلش ميخواست حرف زد وتعريف کرد . صداي مداح هيئت بيشتر اشکشو در مياورد ...
سالار زينــــــــــب يا حسين آره يادش رفته بود اين آرزوشو بگه ،گفت کربلا؛ منو ببريد کربلابگيد منم بطلبن)
تا اون شب وقتي از بهشت زهرا برگشتند يکي ؛دو ساعت بعد بود دوست جونش زنگ زد وگفت :داريم ميريم کربلا مياي ؟ـــنه بابا تو که ميدوني آقاي پدر اجازه نميده ميگه تا وقتي اون آمريکا يي ها اونجاهستند، امن نيست ــحالا توبگو خدا رو چه ديدي شايد گذاشت ــباشه بزار بگم ولي ميدونم نميزاره..............
شب رفت تو اتاق باباش گفت :بابايي اون دوست جونم داره ميره کربلا .ميگه کاروان مال حج وزيارت مطمئنه.بابايياجازه ميدي منم برم؟
باباش يه نگاهي کرد به چشماي پر اشک و ملتمس دخترکرد وگفت:برو....ــــبرم ......ــآره برو .........
تندي اومد زنگ زد به دوست جونش. بماند که چقدر ذوق کردند وجيغ و داد..قرارشون براي تحويل مدارک گذاشتند شنبه . دختر قصه تا صبح خوابش نبرد، فردا شبش هم خوابش نبرد تصميمشو گرفته بود ....
صبح روز شنبه اول وقت بلند شد وبراي دوست جونش تلفن زد ...........ــببين من نميام ــکجا نمياي ؟ ــکربلا نميام ؟ ــبراي چي ؟بابات مخالفت کرد؟؟ ــنه بابا خودم نمي خواهم بيام ؟ ــمردم بگو چرانمياي ؟ ــاخه ميترسم ــمي ترسي ؟از چي ؟ ــيعني نمي ترسما ؟خجالت ميکشم؟!! ــدرست حرف بزن ؟ ــخجالت ميکشم بيام وبي ظرفيت باشم ،بيام وزنده برگردم .آخه هر چي فکر ميکنم ميبينم خيلي بده بيام واون همه مصيبت احساس کنم وبيبنم بعد نميرم .ميترسم بيام وتوبين الحرمين نميرم .خداييش خودت بگو چه جوري بيام پيش عمو ابالفضل ؟؟؟آخه دستام وچکار کم ؟با دست بيام ؟؟؟ببين تو برو بگو هر وقت فکر کردن آماده اومدن شدم بطلبن .
ـــتو حالت خوب نيست ؟ديوانه شدي ؟ ــنه به خدا خوبم ................................................................
زنگ تلفن وبعد از شنيدن خبر!!! دوست جونا براش زنگ زدن.......
الو............. توحالت خوب نيست ؟قرصات وخوردي.... ـــراست ميگن!
الو........... بابا جون من آرزمه ولي شوهرم اجازه نميده.طلبيدنت! ــراست ميگن!
الو......... بيبين تو رو خدا کربلا قسمت کي ميشه؟! ــراست ميگن!
حالا زمان رفتن دوست جونش رسيده اون داره ميره بازدوباره جا موند اين بار دومشه يه بار مسجد ارک اين دفعه هم از کربلا.(به قول حاج منصور عاقبت يک کاروان ما را نبرد..) .حالا حالش خيلي خرابه دوست جوناش وقتي فهميدن حالش خرابه دوباره برا همدردي براش زنگ زدن .که احوالات تماسها بالا نوشته شده. خودش هم نميدونه چشه .يکي از دوست جوناش زنگ زده با هاش هماهنگ کرده سه شنبه اگه قسمت بشه ببرتش حرم حضرت عبدالعظيم حسنی(ع).حالا هم پای کامپیوترش نشسته وداره گریه میکنه مینویسه. یه عالمه براش دعا کنید. (اگه غلط نوشتاری داره ونامرتب نوشته شده به بزرگواری خودتون ببخشید.....) یاعلی

نوشته شده توسط : ....!!!
تا به حال نوشته شده