+ ياد باد....

پنجشنبه 30 آذر 1385 ساعت 1:36 عصر

عجيب اينجاست که باز هم اين همان دهکده جهاني است که در زير آسمانش"بسيجيان رملهاي فکه"


زيسته اند.همان دهکده جهاني که درنيمه شبهايش ماه هم بر کازينوهاي "لاس وگاس"تابيده است وهم


بر حسينه دو"دوکوهه"وگورهايي که درآن بسيجيان از خوف خدا وعشق به گريسته اند.دنياي عجيبي است نه ؟...


 " شهيد آقا سيد مرتضي آويني "


**************************


(اول پست پاييني رو بخونيد بعد اين ...)


وقتي اين موقعه هاي سال ميشه ،دلم بد جوري ميگيره....بيشتر از گرفتن هوايي ميشه...آره هوايي....


هيچ موقع اون روزها وساعت ولحظه ها رو نميتونم فراموش کنم...


رفيق...يادته...از هفت خوان رد شديم تا رسيديم...چقدر...بماند...مهم رسيدن بود.....آره بالاخره رسيديم...


چهار سال پيش....به زباني هزار وسيصدو هشتاد ويک..بهمن ماه.....


روزعرفه...رسيديم...خونديم دعاي عرفه... رو با حاج سعيد حداديان ...بس دلنشين....(همان يک پاراگراف)


...................  .


هرکاري کردم نشد....با کفش راه برم روي اون زمين...مقدس بود...تو اتوبوس کفشامو در آوردم....


گيج و منگ...نميدونستم راه برم يا بدوم...گريه کنم يا بخندم...(شايد هنوز باور نکرده بودم که رسيدم...)


مات ومبهوت..به آدما... به اطرافم نگاه ميکردم...بعضي دسته جمعي...بعضي تک..بعضي دونفري وبعضي...


يکي ميگفت بقيه گريه ميکردند....يکي تنها چفيه رو سرش زانوهاش بغل کرده بود...يکي نگاه ميکرد...به کجا..؟نميدونم..خيره مونده بود...


شلوغ بود اما خلوتي براي تو...صدا بود ولي آرامش....


...................   .


زمين و خاکاي ترک خوردت....از تشنگي....از شرم....نميدونم....تعريفتو زياد شنيده بود....تعريف همين خاکتو...


تعريف آدمايي که باهاشون زندگي کردي.... تعريف غروبت...تعريف شب هات...تعريف ... ؟؟؟ يا زهرا(س)رمزت بوده....


شنيدم که بوي سيب وياس داري.....بيخود نيست که ميگن احساس داري....وباز راست گفتن تو داغ داري.....


...................  .


غروب بود...دل گرفتگي خودت يه طرف...غروب هم شدت ميداد.... گرفتگي رو....!!!


نشستيم ..راوي حرف ميزد...چي ميگفت ..نميدونم...اصلا حواسم نبود.....اينجا بزرگه...يعني ميشه درکش کنم....


بلند شدم..ميرفتم...کجا باز هم نميدونستم...فقط ميرفتم...رسيدم...پشت ميله ها وتوري هاي فلزي...


ديدم...خود نبودم...هيچ....تهي... حتي غلت خوردن اشکامو حس نميکردم...


سوزشش حس ميشد... نه سوز اشک نبود...سوز دل بود...( شايد اشک کوچکترين ذره براي توجيه )


ديگه دستام قفل شده بود...توي توري ها..سرمو چسبونده بودم...نگاه ..گريه ميکردم..نه..گريه ميکرديم...(چهارتايي)...


دروازه ديده ميشد...ميگفتن راهي نيست از دروازه بصره تا کربلا....آره کربلا...کربلا...نزديک بوديم اما دور....


اما نه...خودمون هم تو کربلا بوديم...پر بيراه نيست که ميگن...کربلاي ايراني...کربلاي ايران...منم تو کربلا هستم...


...................   .


از اين کربلا ......تا ......آن کربلا........    چقدر شباهت....


اينجا ...شروعش يا زهرا ( س )....        آنجا....بالاي سر بريده مادر (يا زهرا (س) )


اينجا...برادر...توپ وترکش....            آنجا...برادر....به خدا نميتونم بگم....؟؟


اينجا...عشق ..خون....شهادت...         آنجا...عشق...حسين(ع) ...شهادت....


اما اينجا................بين الحرمينت کو....؟؟؟؟؟؟؟


...................    .


هر کسي يه جوری خلوت کرده بود....زمزمه...اشک ...دعا...سوز دل...حسرت...آه..... .


: بلند شید....بلند شید.... : چرا ؟؟... از این ساعت این منطقه ممنوعه است...بلند شید....


سبک...آروم...خودم بودم....کسی مرا میبرد....!!!


تمام...پایان سفر به کربلای ایران....شلمچه .....کربلای پنج....یا زهرا (س).....


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ ما رفتيم....

پنجشنبه 30 آذر 1385 ساعت 1:35 عصر

در زمان غيبت کبري به کسي ((منتظر ))گفته ميشود وکسي ميتواند زندگي کند که


منتظر باشد ، منتظر شهادت ، منتظر ظهور امام زمان (عج) خداوند امروز از ما همت ،


اراده وشهادت طلبي ميخواهد...


 " شهيد آقا مهدي زين الدين  "


*************************


سلام....


 1. ما رفتيم.....با اجازه....تا مدتي همه راحت..بريد خوش باشيد....


تا اواسط بهمن ماه نيستم....هستمااا...اما خيلي نيستم...


 2.  ميخاستم اين مطالبو بعد پست بالايي بنويس...ديدم همينجوري طولاني هست ..


ديگه اين پايين نوشتم...


 3. به دليل رفتم مجبور شدم زودتر بيامو آپ شم...


 4.اينبار فقط به طور استثنا(برا پست بالايي)....صفحه نظرات باز کردم....(اينو نگفتم که فکر کنيد برا نظر گذاشتن ميگم،


برا بعضيا که هي گير ميدادن... گفتم)


 5. بقيه پستا هم اگه آپ شد زحمتش با تکنولوژيه...


 6.پيشاپيش حلول ماه ذي الحجه رو تبريک ميگم...(قبلش هم تسليت شهادت ابن الرضا (ع)...)


 7. خدايي ايبار برام دعا کنيد..نه لفظن از ته ته دلتون....


 8.روز عرفه هم يادتون نره...ياد حقير هم باشيد....(در ضمن ..دعاي عرفه ..تهران...حسينه صنف


لباس فروشا....با نواي دلنشين حاج منصور ارضي...بعد از نماز ظهر وعصر ..ياعلي)


 9.ميخواستم بگم هواي يه بنده خدايي رو داشته باشيد...ميترسم سياسي شه..بيخيال...


 10. دعا کنيد يه عااااااااالمه...


   يا حق....


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ بازم عاشق شدم....!!!

شنبه 25 آذر 1385 ساعت 1:10 عصر

حزب الله حتي در ميان دوستان خويش غريبند ، چه برسد به دشمنان .اگر چه در عين


گمنامي ومظلوميت بازهم من به يقين رسيده ام که خداوند لوح وقلم تاريخ را به اينان سپرده اند...


 "شهيد آقا سيد مرتضي آويني "


***************************************


 (شايد داستان کوتاه.... )


دنبال يه مطلبي تو دفترم ميگشتم چشمم به عکسش افتاد ...هميشه باهامه ...ياد روزي اولي که باهاش آشنا شدم افتادم...


سال اول دانشجويي بود با دوست جون رفته بوديم خيابون انقلاب کتاب بخريم...


نميدونم چرا يه دفعه سر از اون مغازه در آورديم...داشتم به وسايل تبليغاتي نگاه ميکردم...سرمو که بلند کردم چشمم بهش افتاد داشت نگاه ميکرد...


يه شال مشکي دور گردنش انداخته بود...محاسن مرتب...ويه لبخند مليح ...کلهم صورتي جذاب...


 نگاهه کار خودشو کرد و هيچي ديگه خودتون تا آخرشو بخونيد ديگه....


ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ يادمون نره.....

جمعه 17 آذر 1385 ساعت 9:0 عصر

شما نيتان اين باشد که براي خدا کار کنيد و جوابگوي شهدا باشيد.حب رياست را کنار بگذاريد شهدا


با شيشه خون در دست در فردايقيامت روبروي شما قرار ميگيرند.....


   "شهيد قربان کهنسال "


*****************


اصلا قصدم تبليغ کردن وشعار دادن نيست.....


خوب بخونيد ...... (يه کم زياده ...)پذيرفتن يا نپذيرفتن با خودتان است....


شايد طرز تفکرامون متفاوت باشه.....شايد دلمون نخواد اصلا تو انتخابات شرکت کنيم...نخواهيم صفحه آخر شناسناممون مهر بخوره....


شايد اصلا عقيده به اين انتخابات نداشته باشيم.....و خيلي شايداي ديگه.....


ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ از ديروز تا امروز...فردا؟؟؟

پنجشنبه 9 آذر 1385 ساعت 9:39 عصر

الهي !


عشق آفريدي تا ((من )) از بين ما رود ، عقل آفريدي تا انسان بالا رود


وغفرانت را باراندي تا هرانساني در هرحال يک را داشته باشد


که از خود تا خدا رود...


 


ديروز.......جنگ.........شهدا.........


 


از خود گذشتن......ايثار...... مردانگي ....غيرت...


از خود گذشتن ......تا......به خدا رسيدن.....


توضيح هم نداره.....شواهد نشان دهنده همه حرفا هست....


مرور زندگي شهدا....خاطرات.....عمليات ها.......


 ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ آن روزها ...

پنجشنبه 2 آذر 1385 ساعت 1:39 عصر

من خاک پاي بسيجي ها نميشونم اي کاش من يک بسيجي بودم و


در سنگر نبرد از آنان جدا نميشدم....


" سردار شهيد حاج ابراهيم همت "


*********************


درس آموختگان مدرسه عشق ، که ايثار را ازحسين (ع)آموختن وصبر را از زينب وخود


مکتب شجاعت را ساختند تا دليل دلگرمي مقتداي خود باشند ونهالاني که در بوستان


انقلاب شکفته شدند در مصائب جوانه زدند ودر مشکلات قد کشيدند تا مايه افتخار


باغبان خود باشند. کبوتران سپيد دلي که بي نشان ساختند و بي ادعا رفتند وبه هيچ دل نبستند


بال گشودند و به اوج ايمان رسيدند تا ثابت کنند گوش به فرمان رهبر ومقتداي خود هستند....


به همين منظور ومناسب با اين هفته مقدس .....


آن روزها ...


گرد هم آييم در( هيئت اينترنتي) محبان الرضا (ع)


موعود  :  نهم/  آذر /  يک هزار وسيصد وهشتاد وپنج


ميعاد  : مجتمع فرهگي اسوه (تهران - خيابان انقلاب - تقاطع بهار ) ساعت 15تا 17


منتظر حضور گرم وصميمي دوستان هستيم....


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ ماهياي سرخ....

سه‏شنبه 23 آبان 1385 ساعت 12:29 عصر

....وباز در اين ميان حزب الله تنها وغريب است وبا آن چوب زير بغل وپاي مصنوعي ودست فلج و


وچشم پلاستيکي و....موي کوتاه و محاسن و لباس فقيرانه ولبخند معصومانه ، مظهري است از يک


دوران سپري شده که با خونين شهر آغاز شد ودر والفجر ده به پايان رسيد...


 "شهيد آقا سيد مرتضي آويني "


*******************


تهران – دانشگاه امام حسين (ع) – مزار شهداي گمنام......


  بس هوا دل ابري شده بود.....نياز به باريدن داشت.......


 هر کدوم از رفقا يه سمتي رفتند تا خلوت کنن با شهدا....من هم طبق معمول روي نيمکت نشسته بودم....


 صداي گريه و ضجه زدن هر از چند گاهي بلند ميشد....شايد اين بنده خدا هم مثل ما دلش گرفته.....اما مابين


 اين صداي گريه..صداي سرفه هم بود....؟؟؟


 حس کنجکاوي...سرمو بلند کردم ببينم کيه .....؟؟؟؟؟؟؟؟


نشسته بود روي زمين ...زنجير هاي دور مزار وتو دستش گرفته بود وسرشو تکيه داده بود به ستون....چفيه هم رو سرش انداخته بود...


 زمزمه ميگرد..داد ميزد...ضجه...سرفه.... سرفه....سرفه (سرفه ،سرفه يه آدم سرما خورده نبود...؟؟؟؟؟؟)


 " منو جا گذاشتيد....اين نيست رسم رفقات....." يه حسي ميگفت خيلي غريبه ...نميدونم چرا....


 يه دفعه شدت سرفه هاش بيشتر شد..... ديگه انگار نميتونس نفس بکشه.....ليوان آب کردم واومدم سمتش....   


 حاج اقا...آقا....براتون آب آوردم...بخوريد سرفه تون بند بياد...


يه نگاه و لبخند مهربون تحويلم دادو  گفت ممنون....تو نگاهش خيلي حرف بود.... شايد ميشد بفهمي که از قافله رفقاش عقب مونده....


گفت: اين سرفه ها يادگاريه جنگ..... با آب خوردن بند نمياد....بنده خدا ....از عزيزان و جانبازان شيميايي بود....


نميدونم ولي اصلا حس خوبي نداشتم.... شايد خجالت وشرم بود اين حس....


جانبازايي که صداي نفسشون....صداي سرفه هاشون....صداي چرخ ويلچراشون ....صداي .....شايد باز تلنگر باشه براي من که.... يادت نره مديوني ....


  شهدا فقط شرمنده شما نيستم....جانبازا شرمنده شما هم هستم.....


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!


  ياد اين شعر استاد بزرگوار "عليرضا قزوه" افتادم...


ماهياي سرخ عاشق   ***   تو حوضي از اسيدن


دلشون يه دريا درده   ***   کي ميدونه چي کشيدن؟


ميدوني چه سوزي داره؟   ***   بي صدا ترانه خوندن؟


ميدوني چه دردي داره؟   *** تو آتيش نفس کشيدن ؟


************


اينايي که پر شکستن           مگه کمتر از شهيدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ براي او....

جمعه 19 آبان 1385 ساعت 4:15 عصر

تقديم به غايب هميشه حاضر...


و عصر جمعه اي ديگر...


 


جمعه هاي بي نشوني


 


پس که از غم ها ملولم ؛ بس که از گريه ها خيسم


شکوه دارم از تو اما نمي تونم بنويسم


گفته بودي روز جمعه خبر خوبي مي يارن


آخه تقويماي دنيا که هزار تا جمعه دارن


جمعه هاي بي نشوني ، جاده هاي آسموني


نقش خورشيد روي ابرا ،روي يه پيرهن خوني


اي قرار عصر جمعه اي شکستني تر از دل


خيلي وقته بي قرارم شهر اي شرقي کاگِل


خونه هاي کاگلي مون شب و روز مي شمارن


دراي چوبي کهنه غير تو کسي ندارن


پا بذار تو کوچه هامون اي غريب بي نشونه


شباي روشن جمعه ، شباي نذري پزونه


پا بذار تو کوچه هامون ، روي تقويماي پاره


روي برگاي سياهي که هزار تا جمعه داره ...


 


« استاد بزگوار آقا عبد الجبار کاکايي»


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ ..ومن الله توفيق.

جمعه 5 آبان 1385 ساعت 4:33 عصر

خبر آمد خبري در راه است


سرخوش آن  دل که از آن آگاه است...


******


...اما اينان کبوتران حرم عشقند ، و حرم عشق کربلاست .


وچگونه در بند خاک بماند آن که پرواز آموخته است وراه کربلا را مي شناسد؟


و چگونه از جان نگذرد آن کس که ميداند جان بهاي ديدار است......


 


...پس اگر مقصد پرواز است ، قفس ويران بهتر ، پرستويي که مقصد را در کوچ کردن


مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد......


 



...دل شهر نشينان پرستويي در قفس است. وطن پرستو بهار است.


پس اگر بهار مهاجر است ، از پرستو مخواه که بماند.....


 


 


" شهيد آقا سيد مرتضي آويني"


 


 


 ./ وحالا...:


 


اي دل تو چه مي کني ... ؟!!


 


مي ماني يا مي روي ... ؟!!


 


  


 


بر من ظلمت زده يک شب بتاب....


تا دور  زماني نزديک...........التماس دعا...


 ..ومن الله توفيق.


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ خدا تورو خدا گوشي روقطع نکن.کارت دارم!

يکشنبه 2 مهر 1385 ساعت 2:0 صبح

 سلام ماه رمضون....سلام سلام ماه جنون...... ماه قشنگ رمضون...


به بهونه اومدن ماه رمضون....


الو.....الو........خدا ميشنوي......داري صدارو.....


اين صداي يه بنده گناهکارته.........الو......الو.....


بزار بيام ايورتر....آهان.....اومدم سمت رمضون......ببخشيد خدا آنتن ميده.....


آخ يادم رفت....سلام خدا جون......شرمنده ميدونم يه سالي بد کردم يه عاااااااااااااااالمه گناه.....


حالا اومدم بگم که....الو....غلط کردم ..نفهميدم...نميدونستم اينقدر دل امام زمانم (عج) خون ميشه....


تو رو خدا قطع نکن...به اميدي اومدم....ميدونم ارحم الراحميني....الو ...الو.... صدا مياد....


آهان...


شرمنده مزاحم شدم...هميشه مزاحمم...ولي به خدا اينار فرق داره...با يه دل شکسته اومدم.....


دلم خيليوقته تنگ شده بود...خجالت ميکشيد بيام...ديدم تا رمضون مياد منم خودم بندازم وبيام مهموني...


خدايي دلم يه عاااااااااالمه تنگ شده....برا خودتون...برا حالاي خوش معنوي...برا مناجات..برا دعاي ابوحمزه...برا العفو..برا الغوث..برا دونه


دونه اسمتو گفتنا..برا تا سحر بيدار موندنا...سرمو بزارم رو خاکو....بقيشم خودم ميدونم خودت...


الو .....الو........الو.....قطع کردي....الو.... نه...


مامانم ميگه...نه همه ميگن....مهمون حبيب خداست....خوب منم ميهمونم.....


اين سي روز تحملم کن....کمکم کن تا اول....نه اول کمکم کن تا مهمون خوبي باشم....بعد کمکم کن...خودت ميدوني چيو ميگم...(ميگن شنود داره)


الو ....الو....فقط اينو بگم ...بس....ميدونم سر تون شلوغه....


الهي وربي من لي غيرک.......خوب...


زيادي حرف زدم ...به کرمتون ببخشيد....دعا يادتون نره....


(به قول کلرجي من برم آماده شم برا مهموني.....)


 


  برا يه امل مدرنيسم نشده هم دعا کنيد بد جور محتاجه....


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]



تا به حال نوشته شده

[24/5/1387- 10:6 ص] آقا دروغت ميگوييم..
[16/5/1387- 6:3 ع] اندر احوالات ما ومسنجر...
[10/5/1387- 3:55 ع] حال با تو بودن....
[6/4/1387- 7:2 ع] از آسفالت......تا اعتکاف..........
[آرشيو شده ها]