بسم الله و آغاز مي شود اکنون!!
سالي نو و لحظاتي که رقم خواهيم زدشان!
قول خواهم داد مولايم که ديگر نرنجانمت!
قول خواهم داد که لحظه اي از تو غافل نشوم!
قول خواهم داد...
همه را مي نويسم که بدانم!
مي نويسم که بداني!
که بداني چقدر دوستت دارم!
مولاي غريب بنده نواز! در انتظار آمدنت ايستاده ام!
از اوج لحظه ي ديدار! تا هميشه ي هستي! منتظرم!!!
اومدم ديگه لباس عزا رو که از پر کشيدن آقاي نظري و در ادامه ش ماه محرم و صفر به تن اين وبلاگ نشسته بود، در بيارم که ديدم م.ر (نويسنده ي سابق و دوست عزيزم) هم اين پيشنهاد رو دادند!!
اميدوارم سال جديد رو با خاطراتي خوش شروع کنين! يا حق و التماس دعا
يه عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالمه
نوشته شده توسط : ....!!!
دل ديوانه ام بد گله مي کند امشب! نه عزيز مهربانم! نه از دست تو!
از دست خودش!
که تو تمام مني!!!
اين روزها مثل از دست دادن آن فيض قديم، مي شود، حسم!! و تلنگري شايد بايد! اما نيست!!!!
اين روزهاي تلخ و عذاب وجدان و قصه ي کهنه ي فراموشي در پيش!
نمي خواهم!
به که گويم!
بمان با من! براي هميشه ي هميشه اي که هيچش کران نباشد و براي هميشه اي که من باشم و تو!!
براي آخر تنهايي، تو با من باش!
واي از دست اين دل!
بد گله مي کند امشب...
مرهم مي خواهد اما نيستي!!!!!!!!
کجا جستجو کنم تو را؟!!
هستي و نمي بينمت! اين دل ديوانه ام حق دارد به خدا!!!
خاموش باش... بگذار سکوت هجي کند آخرين ديدارمان را....
التماس دعا.......... يه عالمه!!!
نوشته شده توسط : ....!!!
همه جوره از او مي گفتند. هم بد. هم خوب. آنها که يکي دو روز اول آموزشي بريده بودند و از پادگان در مي رفتند، خيلي از ميثم بد مي گفتند. مي گفتند:
- نصف شب مي آد داخل ساختمان و با تيراندازي و عربده کشي، دستور مي دهد که تا 3 شماره از توي آسايشگاه بدويم دم در. خودش هم وامي ايستد، رد حالي که تير مي زند و همه را مي ترساند،هل مي دهد که زودتر بدويم پايين. وقتي همه رفتند پايين، اول دستور مي دهد پوتين ها و جوراب ها را درآوريم. بعد پيراهن و زير پيراهن. بعد همه را به دو راه مي انداخت طرف تپه هاي پشت پادگان. تا زانو توي برف بوديم. هي داد مي زد که با بدن هاي لخت، توي برف هاي سرد غلت بزنيم...
- بابا اين ديگه کيه؟!! آخراي دوره که بود، يه شب همه را جمع کرد، آرام گفت: حالا که به لطف خدا تونستيد 45 روز سخت ترين آموزش ها را طي کنيد که در عمليات به مشکل بر نخوريد، از شما يک چيز مي خواهم، يعني دستور مي دهم که هيچکس حق ندارد از جايش تکان بخورد، خودتان که مرا مي شناسيد. پا از پا تکان بدهيد، خودتان مي دانيد.
همه وحشت مي کنند. يا حضرت عباس! ديگه چيکار مي خواست بکند. يعني ديگه چي مونده بود؟! شايد مي خواست نارنجک بيندازد وسط جمع! بابا اين نفس ما را بريد. دل توي دل کسي نبود. همه آماده باش بودند که بپرند دور و بر وجان پناه بگيرند. همه منتظر صداي فرياد ميثم بوديم که بگويد: نارنجک... بخيزيد...
ولي از اين خبرها نشد. با تعجب ديدم ميثم نیست. شک کردیم. دیدم نفرات جلوی ستون دارند گریه می کنند. صدای گریه شان بلند بود و شانه هاشان تکان می خورد. یه دفعه دیدم چیزی آمد روی پایم. جا خوردم. ترسیدم. یا خدا!!! این چی بود؟! کی بود؟
افتاده بود روی پاهای بچه ها. گریه می کرد. گریه و التماس که اگر اذیتی و یا شدتی داشته او را ببخشیم. خودش بود میثم، همان میثم که از اسمش پادگان می لرزید و حالا از کاری که او می کرد، شانه های بچه ها از گریه می لرزید. پای همه ی بچه ها را بوسید و خاک پوتین های آنان را به صورت خودش می مالید و می گفت: " شما رو به خدا منو حلال کنین... جبهه که رفتین منو دعا کنین... دعا کنین منم بیام اونجا..."
سلام خدمت همه ی دوستای گرامی!!
این پست آغازیست بر یک پایان! آغازی کوتاه! تا بازگشتی دوباره!
و هستیم! باز!!!
التماس یه عالم دعا
نوشته شده توسط : ....!!!
اي جوانان ، اي پسران ، اي دختران عزيزم !
اي نور ديدگانم ! ما در سنگر جبهه حق عليه باطل ، پشت دشمن را شکستيم واز براي آرامش شما چه شبها
که نخوابيديم. ما از شما واسلام دفاع کرديم. ما همچون ياران رسول الله (ص)بوديم که به جنگ بدريون شتافتيم.
ميدانيد چه غنچه هاي نشکفته اي به زير تانکهاي بعثيون فرستاديم تا شما در آرامش به سر بريد.تا هيچ ابر قدرتي نتواند
نگاه چپ به شما بکند ؟
" شهيد سيد مجتبي هاشمي "
********************
شايد اين موضوع زياد برا شما تازگي نداشته باشه...!!!
چندي پيش کلرجي من يه پست نوشته بود باعنوان عقلم درد گرفته....اما من هم عقلم درد گرفت هم دلم....
دلم ميخواست چند دقيقه فکرم مشغول نباشه....چشمم به آگهي روزنامه افتاد...شروع کردم به ورق زدن ونگاه کردن..
از فروش خونه وماشين اسبابو اثاثيه تا...رسيدم به صفحه استخدام...به بعضي از آگهي ها نگاه کردم...
جالب بود...به منشي خانم با ظاهري آراسته ...!!!
منشي تر جيحا خانم....!!! به چند فروشنده خانم با ظاهري آراسته....!!!
تعداد زيادي از آگهي ها اين چنين بود...
يادمه قبلنا آگهي ها اينطور بود ...به خانم منشي آشنا با کامپيوتر و زبان...وغيره
آراستگي که بد نيست...تازه تميزي وپاکيزگي نشانه ايمانه....
اما چه آراستگي منظورشون بود....
ياد حرف يه بنده خدا افتادم....که بنا به دلايلي دنبال کار بود....وقتي برام تعريف ميکرد تازه ياد اشکايي که تو چشمم جمع شد افتادم...
که چه قدر تو ماشين گريه کرده بود ...بخاطر اينکه علاوه بر کار ...حرف آزادي و شرايط ديگه .......................... .
ياد پاساژنزديک خونمون افتادم که هر بار براي خريد ميرم اونجا...فروشنده هاي خانومش چه قدر جذاب تر از ويترين مغازه اند....
شايد اينم دليلي اشه براي جذب ارباب رجوع ومشتري....!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط ميخواستم بگم...شهيد هاشمي وهمه شهدا....
ممنون از اينکه اين آرامش وبرامون فراهم کرديد......
و ما چقدر قدر دانيم......!!!!!!!!
نوشته شده توسط : ....!!!
تا به حال نوشته شده