عالم محضر شهداست ، اما کو محرمي که اين حضور را دريابد و در برابر اين خلا ظاهري خود را نبازد ؟ زمان ميگذرد و مکان ها فرو ميشکنند ، اما حقايق باقي هستند . شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي که با خدا بسته بودند اثبات کردند.
کاش ما در خيل منتظران شهادت باشيم...........
"شهيد آقا سيد مرتضي آويني"

(منتظر ميمانم.....)
نوشته شده توسط : ....!!!
امروز امت بزرگ ما اهل ولايتند .آنها گوش اطاعت به فرمان ((اطيعو الله واطيعو الرسول و اولي الامر منکم))سپرده اند و اينچنين ، خداوند وظيفه تحقق اهداف الهي همه انبيا را برگردن صبور و پر قدرت آنان نهاده است و چه شرفي از اين بالاتر؟
"شهيد آقا سيد مرتضي آويني"
تا به خودت ميايي ميبيني تموم شد...تازه به هم عادت کرده بوديم..تازه ...........
گفت : بچه ها اومدن دارن مشکي هاي حسينيه رو جمع ميکنن....دلم گرفت...تموم شد...رفت تا سال ديگه...هستم ..؟؟نيستم..؟؟ خدا داند وبس...
تلويزيون رو روشن ميکني گوشه اين جعبه جادو...پرچم سه رنگ ويه صندوق با شمارش معکوس که شروع شده...
ادامه مطلب... نوشته شده توسط : ....!!!
+ حاجي برنگرد يا شهيد شو برگرد...
بيست وپنج سال است که رفته نه ربودنش...چون سردار بود.. هم سردار جنگ ، هم سردار عشق...
کجاست ...؟؟؟زنده است يا شهيد شده نميدانيم..؟؟؟ اما...
خودش از خدا ميخواسته که به دست شقي ترين آدم ها روي زمين ، اسرائيلي ها شهيد شود ...
حاج احمد متوسليان.........
يقين خودخواهي است براي مني که ، شايد آن روزها جنگ را فقط صداي آژير خطر ميدانستم و چيزي ديگر به خاطر نمي آورم..شايد براي دوستان و رفقاي حاج احمد متوسليان سخت باشد ..براي آن هايي که ساليان است در انتظار بازگشتنش هستند..اين حرف ها را بخوانن...اما ميگويم...
نوشته شده توسط : ....!!!
يا نور ليس کمثلهي نور يا نور قبل کل نور يا نور بعد نور يا نور من نور ...من نور ... الي نور ....
از نور به نور رفت...
يه حرف با حسن آقا.... :
نوشته شده توسط : ....!!!
صفحه آخر...
مثل زلزله مي آيد ، بي مجالي براي گريز ...
اول کفش هايت را در مي آورند ، گويي بايد برهنه گام برداري !
بعد ساعت مچي ...
زمان را از تو مي گيرند ~
جيب هايت از اسکناس هاي مچاله ، سکه ها ، و کليد ها خالي مي شوند .
بعد با قيچي به جان لباسهايت مي افتند ؛ لخت و عور بر سکويي از کاشي تو را مي شويند .
ناگهات در مي يابي :
دو بار ديگران تو را شستند !
اما شُستن آدمي ، با آب ، فريب بزرگي است !
**************
وقتي گفت... نفهميدم چطور خداحافظي کرديم و گوشي رو قطع کردم.. فقط شنيدنش مثل خوردن يه سيلي بود که تا ساعت ها فقط گيج بودم....
نه چيزي مي ديدم نه مي شنيدم....تکون هاي مادر بود و چشم هايي که فقط نگاه به دهنم ميکردن تا حرفي بزنم...شايد شوري اشک بود که وقتي به لبم خورد فهميدم دارم گريه ميکنم....
نوشته شده توسط : ....!!!
تا به حال نوشته شده