[آرشيو شده ها]

+ آقا دروغت ميگوييم..

پنجشنبه 24 مرداد 1387 ساعت 10:6 صبح

السلام عليک يا صاحب الزمان(عج)...


سرم درد ميگره...منفجر ميشه..دروغه دورغه...همه حرفا دروغه..آقا نيا...


اين روزها که شهرم بوي نيمه شعبان گرفته...فقط بوي نيمه شعبان گرفته...دلم بيشتر از قبل ميگره...


از اينکه دستم را موقع سلام به شما روي سر ميگذارم تا احترامت کنم روي سرم جا داري..اما احترام را زير پايم ميگذارم با صغير و کبير گناهانم...دستم را براي دعاي فرج بالا ميگيرم اشک ميريزم..چون خسته شدم حکما چيزي شنيده ام وقتي بيايي اين ميشود و آن ميشود...


نگاه کن آقا ....کوچه ها را برايت آذين ميکنن...برا آمدنت ...نه فقط آمدن به دنيا ...چون آمدن خودت آذين نميخواهد و ترک گناه ميخواهد....خسته شدم هر سال اين آذين ها رو ديدم شما رو نه....اصلا راحت بگويم...ميگويم انشالله امسال آخرين سال ظهورت باشد و خيلي ها هم ميگويند اين نيمه شعبان...اما ميدونم اين نيمه شعبان هم نميايي..اصلا سالها است که رايحه خوش آمدنت مي آيد ..اما من و ما...با همان صغير و کبير تاخيرش مي اندازيم...با گناهان جديد...وقتي فکر ميکنم که در روز نه.. در ساعت هم نه.. در دقيقه چقدر خون به جگرت ميکنم ،چقدر اشک ميريزي..از اينکه عصر هاي جمعه را چه ها که نميکشي از مايي که خوب نمک خور و نمکدان شکنيم... ميگم نيامدن که سهل است هر که بود تا حالا رفته بود پشت سر خودش را نگاه هم نميکرد که هيچ  نفرين ميکرد بر من ومايي که خود را امت جدت ميدانيم اينچنين بر سر وارث حقشان مي آوريم...اما بزرگواري و هر روز فرصتي جديد ميدهي برما...


آقا شهر پر شده از گناهاي جديد...بماند که علائم ظهورت ديگر با همان گناهان به وضوح  ديده ميشود...اما آقا با شنيدن اين يکي در آستانه نيمه شعبان دلم سخت گرفت...قرآن را با سه تار ميخوانند..اشک نريز آقا...که من بايد اشک بريزم و بميرم..از شرم...که آنقدر ساکت نشستم که گستاخ شدن تا اين حد...تقصير نامجو نام نيست تقصير من است که هر بار اعمالشان را فقط خواندم رد شدم...اشک نريز آقا بر ما که لايق هيچ نيستيم....


آقا شرمنده هستم...شايد شرمندگي هم فقط حرف باشد....آقا حرف را جمع ميکنم که حکما اين حرفا هم مثل بقيه فقط حرف است..فقط خواستم بگم به خاطر ما نيا که دروغت ميگوييم... فقط به خاطر سيد علي بيا که تنهاست...


کربلايي باشيد...


نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ اندر احوالات ما ومسنجر...

چهارشنبه 16 مرداد 1387 ساعت 6:3 عصر

از کجا شروع کنيم.....                                            


آهان...از اينجا شروع ميکنيم که.....        


شايد از سر کنجکاوي بود و شايد هم براي اينکه حرکتي داشته باشيم....با جنبش نرم افزاري پيش بريم....از اين دست حرفا...


سر جمع استفادمون هم mp3 که حساب کني 5 يا 6 ماه شد...که از خداوند متعال بابت تلف کردن عمرمان يحتمل ارتکاب گناهي از سر جهالت طلب عفو مغفرت داريم...که اگر از همان اول ميدانستيم در مسنجر چه خبر است قلم پاي مبارک را ميشکستيمو و آن طرف ها پيدايمان نميشد....



ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ حال با تو بودن....

پنجشنبه 10 مرداد 1387 ساعت 3:55 عصر

هوا  هم جنس ديگري است....


جاي هميشگي ميشينم....بوي اسفند فضا  رو پر کرده....هز ازگاهي دود اسفند چشمامو مه آلود ميکنه...



گنجشکه راحت از اين داربست به آن داربست ميپره...دست هاي عزاداري هر چند دقيقه يک بار وارد صحن ميشن...ازدحام عجيبي است...هر سال شلوغ تر...نگاهم رو برميگردونم سمت گنبد...کبوتر روي گنبد ليز خورد و به سختي  خودشو نگه داشت...حسوديم شد....صداي فواره هاي وسط گوهرشاد رو دوست دارم...در آن شلوغي  هم خوب ميشد صداشو ميشنوي...نگاه ميکنم به دور وبرم...هر کسي حالي دارد....


ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


+ از آسفالت......تا اعتکاف..........

پنجشنبه 6 تير 1387 ساعت 7:2 عصر

به بهانه..............


وقتي اومدم بيرون آسفالت خيابون ديدم ...لذتي برديمو دست مريزادي هم


به جناب قاليباف که آنقدر به فکر شهروندان هستند....!!!!


آسفالت يه دست ، انگار حرکت ماشين ها هم يه جوري روون شده بود...


البته آسفالت قبلي خراب نبود فقط يه کم رنگ ورو نداشتو يه کم ناصافي


که زياد محسوس نبود... اما يک روز بعد..فقط يک روز...


عزيزان زحمت کش اداره آب وفاضلاب مشغول کندن  همون آسفالتي بودن


 که فقط يه روز از عمرش ميگذشت...انگار نه انگار اين آسفالت جديده...


بماند که بيت المال و همين طوري حرووم ميکنن...روزهاي بعدتر هم


ادارات ديگه... اصلا نميدونم بعضياشون  با زير زمين چه کار دارند..؟؟


بهرالحال همه هوس کندن اين آسفالتو داشتن...حالا يا شهرداري بايد با اونا


هم هاهنگ ميکرد يا اين ادارات با شهرداري اين هم بماند... بعد از اينکه کارشون


تموم ميشد ...يه کم آسفالت ميووردن ميريختن...يه جا زياد يه جا کم...شده بود


وصله وصله...ديگه از اون آسفالت يه دست خبري نبود...ديگه تو اون صافي يه


 دستي اين وصله ها يه جورايي زشت کرده بود خيابون...قربون همون آسفالت قديمي....



ثبت نام اعتکاف هم کم کم داره شروع ميشه...


نقل دل ما و اعتکاف و نقل همين آسفالته....


ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : ....!!!

کربلا...کربلا..بگوشم... [ نظر]


   [آرشيو شده ها]

تا به حال نوشته شده

[24/5/1387- 10:6 ص] آقا دروغت ميگوييم..
[16/5/1387- 6:3 ع] اندر احوالات ما ومسنجر...
[10/5/1387- 3:55 ع] حال با تو بودن....
[6/4/1387- 7:2 ع] از آسفالت......تا اعتکاف..........
[آرشيو شده ها]