سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
صفحه ی اصلی |شناسنامه| ایمیل | پارسی بلاگ | وضعیت من در یاهـو |  Atom  |  RSS 
برترینِ فریضه ها و واجب ترین آنها بر انسان، شناخت پروردگار و اقرار به بندگی اوست . [امام صادق علیه السلام]
» آمارهای وبلاگ
کل بازدید :182044

» درباره خودم
کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
....!!!
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک... آرزوی شهادت همیشه در دلم باقیه...از خدا میخوام که نصیبم کنه.... باید رفت..باید تعلقات رو کنار بزارم برای رسیدن ..شاید این راهش باشه....یحتمل باید زودتر بار و می بستم نشد یا نخواستم نمیدونم...و حالا وقت کوچ کردن ما هم رسید..حرف زیاده اما حسی و رمقی برای گفتن نمانده ...فقط ازشهدا میخوام اگه کوتاهی کردم تو این وب حلالم کنن ..به همان آهستگی که آمدیم ،به همان آهستگی هم میرویم...کربلایی باشید... تمــــــــــــــــــــــــــــام...
» لوگوی وبلاگ
کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
» لوگوی دوستان















» آوای آشنا
» یاد باد....

عجیب اینجاست که باز هم این همان دهکده جهانی است که در زیر آسمانش"بسیجیان رملهای فکه"

زیسته اند.همان دهکده جهانی که درنیمه شبهایش ماه هم بر کازینوهای "لاس وگاس"تابیده است وهم

بر حسینه دو"دوکوهه"وگورهایی که درآن بسیجیان از خوف خدا وعشق به گریسته اند.دنیای عجیبی است نه ؟...

 " شهید آقا سید مرتضی آوینی "

**************************

(اول پست پایینی رو بخونید بعد این ...)

وقتی این موقعه های سال میشه ،دلم بد جوری میگیره....بیشتر از گرفتن هوایی میشه...آره هوایی....

هیچ موقع اون روزها وساعت ولحظه ها رو نمیتونم فراموش کنم...

رفیق...یادته...از هفت خوان رد شدیم تا رسیدیم...چقدر...بماند...مهم رسیدن بود.....آره بالاخره رسیدیم...

چهار سال پیش....به زبانی هزار وسیصدو هشتاد ویک..بهمن ماه.....

روزعرفه...رسیدیم...خوندیم دعای عرفه... رو با حاج سعید حدادیان ...بس دلنشین....(همان یک پاراگراف)

...................  .

هرکاری کردم نشد....با کفش راه برم روی اون زمین...مقدس بود...تو اتوبوس کفشامو در آوردم....

گیج و منگ...نمیدونستم راه برم یا بدوم...گریه کنم یا بخندم...(شاید هنوز باور نکرده بودم که رسیدم...)

مات ومبهوت..به آدما... به اطرافم نگاه میکردم...بعضی دسته جمعی...بعضی تک..بعضی دونفری وبعضی...

یکی میگفت بقیه گریه میکردند....یکی تنها چفیه رو سرش زانوهاش بغل کرده بود...یکی نگاه میکرد...به کجا..؟نمیدونم..خیره مونده بود...

شلوغ بود اما خلوتی برای تو...صدا بود ولی آرامش....

...................   .

زمین و خاکای ترک خوردت....از تشنگی....از شرم....نمیدونم....تعریفتو زیاد شنیده بود....تعریف همین خاکتو...

تعریف آدمایی که باهاشون زندگی کردی.... تعریف غروبت...تعریف شب هات...تعریف ... ؟؟؟ یا زهرا(س)رمزت بوده....

شنیدم که بوی سیب ویاس داری.....بیخود نیست که میگن احساس داری....وباز راست گفتن تو داغ داری.....

...................  .

غروب بود...دل گرفتگی خودت یه طرف...غروب هم شدت میداد.... گرفتگی رو....!!!

نشستیم ..راوی حرف میزد...چی میگفت ..نمیدونم...اصلا حواسم نبود.....اینجا بزرگه...یعنی میشه درکش کنم....

بلند شدم..میرفتم...کجا باز هم نمیدونستم...فقط میرفتم...رسیدم...پشت میله ها وتوری های فلزی...

دیدم...خود نبودم...هیچ....تهی... حتی غلت خوردن اشکامو حس نمیکردم...

سوزشش حس میشد... نه سوز اشک نبود...سوز دل بود...( شاید اشک کوچکترین ذره برای توجیه )

دیگه دستام قفل شده بود...توی توری ها..سرمو چسبونده بودم...نگاه ..گریه میکردم..نه..گریه میکردیم...(چهارتایی)...

دروازه دیده میشد...میگفتن راهی نیست از دروازه بصره تا کربلا....آره کربلا...کربلا...نزدیک بودیم اما دور....

اما نه...خودمون هم تو کربلا بودیم...پر بیراه نیست که میگن...کربلای ایرانی...کربلای ایران...منم تو کربلا هستم...

...................   .

از این کربلا ......تا ......آن کربلا........    چقدر شباهت....

اینجا ...شروعش یا زهرا ( س )....        آنجا....بالای سر بریده مادر (یا زهرا (س) )

اینجا...برادر...توپ وترکش....            آنجا...برادر....به خدا نمیتونم بگم....؟؟

اینجا...عشق ..خون....شهادت...         آنجا...عشق...حسین(ع) ...شهادت....

اما اینجا................بین الحرمینت کو....؟؟؟؟؟؟؟

...................    .

هر کسی یه جوری خلوت کرده بود....زمزمه...اشک ...دعا...سوز دل...حسرت...آه..... .

: بلند شید....بلند شید.... : چرا ؟؟... از این ساعت این منطقه ممنوعه است...بلند شید....

سبک...آروم...خودم بودم....کسی مرا میبرد....!!!

تمام...پایان سفر به کربلای ایران....شلمچه .....کربلای پنج....یا زهرا (س).....



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/9/30:: 1:36 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » ما رفتیم....

    در زمان غیبت کبری به کسی ((منتظر ))گفته میشود وکسی میتواند زندگی کند که

    منتظر باشد ، منتظر شهادت ، منتظر ظهور امام زمان (عج) خداوند امروز از ما همت ،

    اراده وشهادت طلبی میخواهد...

     " شهید آقا مهدی زین الدین  "

    *************************

    سلام....

     1. ما رفتیم.....با اجازه....تا مدتی همه راحت..برید خوش باشید....

    تا اواسط بهمن ماه نیستم....هستمااا...اما خیلی نیستم...

     2.  میخاستم این مطالبو بعد پست بالایی بنویس...دیدم همینجوری طولانی هست ..

    دیگه این پایین نوشتم...

     3. به دلیل رفتم مجبور شدم زودتر بیامو آپ شم...

     4.اینبار فقط به طور استثنا(برا پست بالایی)....صفحه نظرات باز کردم....(اینو نگفتم که فکر کنید برا نظر گذاشتن میگم،

    برا بعضیا که هی گیر میدادن... گفتم)

     5. بقیه پستا هم اگه آپ شد زحمتش با تکنولوژیه...

     6.پیشاپیش حلول ماه ذی الحجه رو تبریک میگم...(قبلش هم تسلیت شهادت ابن الرضا (ع)...)

     7. خدایی ایبار برام دعا کنید..نه لفظن از ته ته دلتون....

     8.روز عرفه هم یادتون نره...یاد حقیر هم باشید....(در ضمن ..دعای عرفه ..تهران...حسینه صنف

    لباس فروشا....با نوای دلنشین حاج منصور ارضی...بعد از نماز ظهر وعصر ..یاعلی)

     9.میخواستم بگم هوای یه بنده خدایی رو داشته باشید...میترسم سیاسی شه..بیخیال...

     10. دعا کنید یه عااااااااالمه...

       یا حق....



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/9/30:: 1:35 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » بازم عاشق شدم....!!!

    حزب الله حتی در میان دوستان خویش غریبند ، چه برسد به دشمنان .اگر چه در عین

    گمنامی ومظلومیت بازهم من به یقین رسیده ام که خداوند لوح وقلم تاریخ را به اینان سپرده اند...

     "شهید آقا سید مرتضی آوینی "

    ***************************************

     (شاید داستان کوتاه.... )

    دنبال یه مطلبی تو دفترم میگشتم چشمم به عکسش افتاد ...همیشه باهامه ...یاد روزی اولی که باهاش آشنا شدم افتادم...

    سال اول دانشجویی بود با دوست جون رفته بودیم خیابون انقلاب کتاب بخریم...

    نمیدونم چرا یه دفعه سر از اون مغازه در آوردیم...داشتم به وسایل تبلیغاتی نگاه میکردم...سرمو که بلند کردم چشمم بهش افتاد داشت نگاه میکرد...

    یه شال مشکی دور گردنش انداخته بود...محاسن مرتب...ویه لبخند ملیح ...کلهم صورتی جذاب...

     نگاهه کار خودشو کرد و هیچی دیگه خودتون تا آخرشو بخونید دیگه....

    ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/9/25:: 1:10 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » یادمون نره.....

    شما نیتان این باشد که برای خدا کار کنید و جوابگوی شهدا باشید.حب ریاست را کنار بگذارید شهدا

    با شیشه خون در دست در فردایقیامت روبروی شما قرار میگیرند.....

       "شهید قربان کهنسال "

    *****************

    اصلا قصدم تبلیغ کردن وشعار دادن نیست.....

    خوب بخونید ...... (یه کم زیاده ...)پذیرفتن یا نپذیرفتن با خودتان است....

    شاید طرز تفکرامون متفاوت باشه.....شاید دلمون نخواد اصلا تو انتخابات شرکت کنیم...نخواهیم صفحه آخر شناسناممون مهر بخوره....

    شاید اصلا عقیده به این انتخابات نداشته باشیم.....و خیلی شایدای دیگه.....

    ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/9/17:: 9:0 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » از دیروز تا امروز...فردا؟؟؟

    الهی !

    عشق آفریدی تا ((من )) از بین ما رود ، عقل آفریدی تا انسان بالا رود

    وغفرانت را باراندی تا هرانسانی در هرحال یک را داشته باشد

    که از خود تا خدا رود...

     

    دیروز.......جنگ.........شهدا.........

     

    از خود گذشتن......ایثار...... مردانگی ....غیرت...

    از خود گذشتن ......تا......به خدا رسیدن.....

    توضیح هم نداره.....شواهد نشان دهنده همه حرفا هست....

    مرور زندگی شهدا....خاطرات.....عملیات ها.......

     ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/9/9:: 9:39 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » آن روزها ...

    من خاک پای بسیجی ها نمیشونم ای کاش من یک بسیجی بودم و

    در سنگر نبرد از آنان جدا نمیشدم....

    " سردار شهید حاج ابراهیم همت "

    *********************

    درس آموختگان مدرسه عشق ، که ایثار را ازحسین (ع)آموختن وصبر را از زینب وخود

    مکتب شجاعت را ساختند تا دلیل دلگرمی مقتدای خود باشند ونهالانی که در بوستان

    انقلاب شکفته شدند در مصائب جوانه زدند ودر مشکلات قد کشیدند تا مایه افتخار

    باغبان خود باشند. کبوتران سپید دلی که بی نشان ساختند و بی ادعا رفتند وبه هیچ دل نبستند

    بال گشودند و به اوج ایمان رسیدند تا ثابت کنند گوش به فرمان رهبر ومقتدای خود هستند....

    به همین منظور ومناسب با این هفته مقدس .....

    آن روزها ...

    گرد هم آییم در( هیئت اینترنتی) محبان الرضا (ع)

    موعود  :  نهم/  آذر /  یک هزار وسیصد وهشتاد وپنج

    میعاد  : مجتمع فرهگی اسوه (تهران - خیابان انقلاب - تقاطع بهار ) ساعت 15تا 17

    منتظر حضور گرم وصمیمی دوستان هستیم....



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/9/2:: 1:39 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » ماهیای سرخ....

    ....وباز در این میان حزب الله تنها وغریب است وبا آن چوب زیر بغل وپای مصنوعی ودست فلج و

    وچشم پلاستیکی و....موی کوتاه و محاسن و لباس فقیرانه ولبخند معصومانه ، مظهری است از یک

    دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد ودر والفجر ده به پایان رسید...

     "شهید آقا سید مرتضی آوینی "

    *******************

    تهران – دانشگاه امام حسین (ع) – مزار شهدای گمنام......

      بس هوا دل ابری شده بود.....نیاز به باریدن داشت.......

     هر کدوم از رفقا یه سمتی رفتند تا خلوت کنن با شهدا....من هم طبق معمول روی نیمکت نشسته بودم....

     صدای گریه و ضجه زدن هر از چند گاهی بلند میشد....شاید این بنده خدا هم مثل ما دلش گرفته.....اما مابین

     این صدای گریه..صدای سرفه هم بود....؟؟؟

     حس کنجکاوی...سرمو بلند کردم ببینم کیه .....؟؟؟؟؟؟؟؟

    نشسته بود روی زمین ...زنجیر های دور مزار وتو دستش گرفته بود وسرشو تکیه داده بود به ستون....چفیه هم رو سرش انداخته بود...

     زمزمه میگرد..داد میزد...ضجه...سرفه.... سرفه....سرفه (سرفه ،سرفه یه آدم سرما خورده نبود...؟؟؟؟؟؟)

     " منو جا گذاشتید....این نیست رسم رفقات....." یه حسی میگفت خیلی غریبه ...نمیدونم چرا....

     یه دفعه شدت سرفه هاش بیشتر شد..... دیگه انگار نمیتونس نفس بکشه.....لیوان آب کردم واومدم سمتش....   

     حاج اقا...آقا....براتون آب آوردم...بخورید سرفه تون بند بیاد...

    یه نگاه و لبخند مهربون تحویلم دادو  گفت ممنون....تو نگاهش خیلی حرف بود.... شاید میشد بفهمی که از قافله رفقاش عقب مونده....

    گفت: این سرفه ها یادگاریه جنگ..... با آب خوردن بند نمیاد....بنده خدا ....از عزیزان و جانبازان شیمیایی بود....

    نمیدونم ولی اصلا حس خوبی نداشتم.... شاید خجالت وشرم بود این حس....

    جانبازایی که صدای نفسشون....صدای سرفه هاشون....صدای چرخ ویلچراشون ....صدای .....شاید باز تلنگر باشه برای من که.... یادت نره مدیونی ....

      شهدا فقط شرمنده شما نیستم....جانبازا شرمنده شما هم هستم.....

    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

      یاد این شعر استاد بزرگوار "علیرضا قزوه" افتادم...

    ماهیای سرخ عاشق   ***   تو حوضی از اسیدن

    دلشون یه دریا درده   ***   کی میدونه چی کشیدن؟

    میدونی چه سوزی داره؟   ***   بی صدا ترانه خوندن؟

    میدونی چه دردی داره؟   *** تو آتیش نفس کشیدن ؟

    ************

    اینایی که پر شکستن           مگه کمتر از شهیدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/8/23:: 12:29 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » برای او....

    تقدیم به غایب همیشه حاضر...

    و عصر جمعه ای دیگر...

     

    جمعه های بی نشونی

     

    پس که از غم ها ملولم ؛ بس که از گریه ها خیسم

    شکوه دارم از تو اما نمی تونم بنویسم

    گفته بودی روز جمعه خبر خوبی می یارن

    آخه تقویمای دنیا که هزار تا جمعه دارن

    جمعه های بی نشونی ، جاده های آسمونی

    نقش خورشید روی ابرا ،روی یه پیرهن خونی

    ای قرار عصر جمعه ای شکستنی تر از دل

    خیلی وقته بی قرارم شهر ای شرقی کاگِل

    خونه های کاگلی مون شب و روز می شمارن

    درای چوبی کهنه غیر تو کسی ندارن

    پا بذار تو کوچه هامون ای غریب بی نشونه

    شبای روشن جمعه ، شبای نذری پزونه

    پا بذار تو کوچه هامون ، روی تقویمای پاره

    روی برگای سیاهی که هزار تا جمعه داره ...

     

    « استاد بزگوار آقا عبد الجبار کاکایی»



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/8/19:: 4:15 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » ..ومن الله توفیق.

    خبر آمد خبری در راه است

    سرخوش آن  دل که از آن آگاه است...

    ******

    ...اما اینان کبوتران حرم عشقند ، و حرم عشق کربلاست .

    وچگونه در بند خاک بماند آن که پرواز آموخته است وراه کربلا را می شناسد؟

    و چگونه از جان نگذرد آن کس که میداند جان بهای دیدار است......

     

    ...پس اگر مقصد پرواز است ، قفس ویران بهتر ، پرستویی که مقصد را در کوچ کردن

    می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد......

     

    ...دل شهر نشینان پرستویی در قفس است. وطن پرستو بهار است.

    پس اگر بهار مهاجر است ، از پرستو مخواه که بماند.....

     

     

    " شهید آقا سید مرتضی آوینی"

     

     

     ./ وحالا...:

     

    ای دل تو چه می کنی ... ؟!!

     

    می مانی یا می روی ... ؟!!

     

      

     

    بر من ظلمت زده یک شب بتاب....

    تا دور  زمانی نزدیک...........التماس دعا...

     ..ومن الله توفیق.



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/8/5:: 4:33 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » خدا تورو خدا گوشی روقطع نکن.کارت دارم!

     سلام ماه رمضون....سلام سلام ماه جنون...... ماه قشنگ رمضون...

    به بهونه اومدن ماه رمضون....

    الو.....الو........خدا میشنوی......داری صدارو.....

    این صدای یه بنده گناهکارته.........الو......الو.....

    بزار بیام ایورتر....آهان.....اومدم سمت رمضون......ببخشید خدا آنتن میده.....

    آخ یادم رفت....سلام خدا جون......شرمنده میدونم یه سالی بد کردم یه عاااااااااااااااالمه گناه.....

    حالا اومدم بگم که....الو....غلط کردم ..نفهمیدم...نمیدونستم اینقدر دل امام زمانم (عج) خون میشه....

    تو رو خدا قطع نکن...به امیدی اومدم....میدونم ارحم الراحمینی....الو ...الو.... صدا میاد....

    آهان...

    شرمنده مزاحم شدم...همیشه مزاحمم...ولی به خدا اینار فرق داره...با یه دل شکسته اومدم.....

    دلم خیلیوقته تنگ شده بود...خجالت میکشید بیام...دیدم تا رمضون میاد منم خودم بندازم وبیام مهمونی...

    خدایی دلم یه عاااااااااالمه تنگ شده....برا خودتون...برا حالای خوش معنوی...برا مناجات..برا دعای ابوحمزه...برا العفو..برا الغوث..برا دونه

    دونه اسمتو گفتنا..برا تا سحر بیدار موندنا...سرمو بزارم رو خاکو....بقیشم خودم میدونم خودت...

    الو .....الو........الو.....قطع کردی....الو.... نه...

    مامانم میگه...نه همه میگن....مهمون حبیب خداست....خوب منم میهمونم.....

    این سی روز تحملم کن....کمکم کن تا اول....نه اول کمکم کن تا مهمون خوبی باشم....بعد کمکم کن...خودت میدونی چیو میگم...(میگن شنود داره)

    الو ....الو....فقط اینو بگم ...بس....میدونم سر تون شلوغه....

    الهی وربی من لی غیرک.......خوب...

    زیادی حرف زدم ...به کرمتون ببخشید....دعا یادتون نره....

    (به قول کلرجی من برم آماده شم برا مهمونی.....)

     

      برا یه امل مدرنیسم نشده هم دعا کنید بد جور محتاجه....



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/7/2:: 2:0 صبح | در باغ شهادت را نبندید ()

    حماسه حضور