سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
صفحه ی اصلی |شناسنامه| ایمیل | پارسی بلاگ | وضعیت من در یاهـو |  Atom  |  RSS 
دانش فراگیرید ؛ چرا که در تنهایی، همدم و در غربت، همره و در خلوت، هم صحبت است . [امام علی علیه السلام]
» آمارهای وبلاگ
کل بازدید :189618

» درباره خودم
کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
....!!!
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک... آرزوی شهادت همیشه در دلم باقیه...از خدا میخوام که نصیبم کنه.... باید رفت..باید تعلقات رو کنار بزارم برای رسیدن ..شاید این راهش باشه....یحتمل باید زودتر بار و می بستم نشد یا نخواستم نمیدونم...و حالا وقت کوچ کردن ما هم رسید..حرف زیاده اما حسی و رمقی برای گفتن نمانده ...فقط ازشهدا میخوام اگه کوتاهی کردم تو این وب حلالم کنن ..به همان آهستگی که آمدیم ،به همان آهستگی هم میرویم...کربلایی باشید... تمــــــــــــــــــــــــــــام...
» لوگوی وبلاگ
کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
» لوگوی دوستان















» آوای آشنا
» یا حق...
در تـمــنای نــگاهـت بــی قـــرارم تــا بــــیایی

مـن عـبــور لـحظه هـا را میـشمارم تا بـــیایی



صبـح، یـک آیـینه برمـنبر زچشمـان تو مـیگفت



تـا ظــهور چشم تو، چشم انتــظارم تا بـــیایی



سر شمــاری کـن تـــو درآدینه از گلهــای پر پر 



هـم دعـا با لالـه هـای بــی شمارم تـا بـــیایی



خــاک لایق نیست آقــا تا به رویـش پـا گـذاری



در مسیرت جان فشانم گــل بــکارم تا بـــیایی



صبحدم با عشق ،دست یا علی دادم که هرگز



لـحظه ای چشم از شقایق بر ندارم تـا بـــیایی



بــی تـو بـاغ سبـز دل هـا رنـگ پاییــزی گـرفـته



بـاز هـــم بـــر وصــل تـــو امـــیدوارم تـا بـــیایی



یا ابن الحسن(عج)



*****                                                                             



سلام به همه دوستان عزیز ودوستداران شهدا



اومدم تا بگم من دارم میرم تا اوایل تیر ماه وبعد از امتحاناتم...



اگه زنده موندیم وبر گشتیم که هیچ...



ولی اگه دیگه نیومدم هر خوبی وبدی وپرحرفی واذیتتون کردم به بزرگواری وکرمتون ببخشید وبحلید..



نزدیکی ایام فاطمیه هستیم .هرجا رفتید ؛مدینه ، هیئت و...این حقیر واز دعا هاتون فراموش نکنیدوبرای خام بودم ،پخته شدم ،سوختم(حسن آقا )هم عجیب دعا کنید.(ظاهرا مشکلی براش پیش اومده)همینطوریکی دو تا از دوست جونا که بد گره افتاده تو کارشون .خلاصه همه برای هم توی ایام سوگواری مادر دعا کنیم .

این هم فعلا آخرین پست من که دلم بد جوری زیارت امام رضا (ع)میخواد...شرمنده اگر به نظرتون کلیشه ای اومد...دله دیگه...کاریش نمیشه کرد ...دعا کنید که بطلبن...

*****  

دلم پر زده برا امام رضا(ع)

وقتی قطار داره متوقف میشه ...از پنجره قطار نگاهت به گنبد طلا میفته با خودت میگی خودمم...

وقتی هم که راه میفتی سمت حرم ...مثل کسی که گمشده اش رو پیدا میکنه میخواهی بدویی بپری تو بغلش(ولی دور از ادبه وباید یواش بری)...

وقتی میرسی به گیت بازرسی...اونجا مدیونت میکنن که دوربین با خودتون نبرید تو حرم وقتی هم که از گیت خارج میشی میبینی که بعضی دوربین به دست با لبخند فاتحانه که دوربین وبا خودشون آوردن...بیخیال آخه به توچه؟...میری برا خوندن اذن دخول..

وقتی وارد صحن جامع رضوی بزرگترین صحن...

وقتی میری میرسی به صحن انقلاب یا همون اسمال طلای خودمون میخواهی وارد شی هنوز مطمئن نیستی خودتی یا نه ...وقتی که چشمت میوفته به گنبد طلا احساس میکنی که پاهات دیگه برا خودت نیست ومیشینی رو پاهات ودیگه اختیار چشماتو نداری وشروع میکنی به نجوا با آقات...سقا خونه رو دیگه نگو  این جمله پاکیزه که از  وسایل شخصیتون استفاده کنید وتوی لیوان خودتون آب بخوریدبرای اینجانیست اینجا فقطِ 

فقط حال میده با کاسه های سقاخونه آب بخوری...کفتراش نگو که هی میان خودی نشون میدن خودشون باد میکنن آره ما کبوتر حرمیمو تو چی...دم در آگاهی حرم هم کیف میده بشینی وزل بزنی به گنبد وپنجره فولاد وهر از چند گاهی یکی میاد وبهت میگه چکار کردی ؟کسی از شما تو آگاهیه...!؟پنجره فولادم که سرش شلوغه اصلا راه نمیده ولی میگن خوب برات کربلا میده...

وقتی میری صحن آزادی از بیرون زل زدن به ضریح که پیداست...ودوست جونا دستتو  میگیرن و میبرنت دنبال تابوتی که میارن تو صحن ویاد مردنت میفتی وخوشا بحاله سعادت اونایی که طواف عشق میشن...(مستحب  پشت جنازه مومن ومسلمان هفت قدم رفتن)

وقتی میری صحن جمهوری که پاتو نذاشته تو صدای حاج منصور رو احساس میکنی که داره جامعه کبیره میخونه ومناجات وروضه وتو هم اینقدر بدبختی که نمیتونی تحمل کنی، روضه ومناجات حاجی رو(فکر میکنی داری جون میدی) .هی میری وبرمیگردی که نه،دلت با مناجاته وبا هر جون دادنی هست ضجه میزنی ومیشنی سر جات تا یادت بیاد چقدر رو سیاهی وبیچاره...تا اذون صبح مناجات ...

وقتی میری صحن قدس نقلی ترین صحن .خدایی سقا خونه این صحنم برا خودش حالی داره ...

حالا میرسی به جایی که هر دفعه بر میگردی روحتو اونجا جا میذاری مسجد گوهر شاد...مقدس ترین جا...وقتی به دیوار روبروی گنبد تکیه میدی سرت و که بالا میگیری ونگات به گنبد طلاش میفته خودت هم نمیدونی چته فقط حس میکنی صورتت خیس شده...بهش میگی که چقدر دوستش داری وبعد از خداشما تنها کسی هستید(از اماما)در دسترسید وتا دلم وتنگ میشه میام خدمتتون .اگه شما نگاه نکنی خودتون بگید پیش کی برم....؟ میگی که آقاجون عجیب دلم تیره شده و احتیاج به نور دارم .آقا یه کم از اون نورتون هم به دل این مفلوک بتابونید...وقتی هم که میری میشینی دم شبستونای روبروی گنبد اصلا زبونت وا نمیشه بگی چه حاجتی داری ومیگی خود آقا میدونه ...گاهی هم رفقای اهل دل میان وروضه میخونن و سینه زنی ...یکی از وداع میگه که داره میره به دیارش واون یکی برا عمو اباالفضل(ع).ولی همه روضه ها یه طرف اون روضه حضرت رقیه(س) هم یه طرف دیگه وسطاش فکر میکردی داری خفه میشی...من عاشق چاووشی نزدیک اذان صبح تو مسجد گوهر شادم...

دیگه وقت برگشت رسیده ...باورت نمیشه چقدر زود گذشت وتو هنوز آدم نشدی...آخه چه جوری برگردم...من دلم برا صدای نقاره خونه و جاروکشیدنای وخوندنای دم غروب خادمای حرم وهمه ی جاها این حرم تنگ میشه...میری ومیگی خداحافظی نمیکنم که زود زود بطلبی (خدایی هر دفعه تند تند میطلبه الا اینبار که نمیدوم سوزن کجا گیر کرده دیر شده ومن هم سخت هوایی)...

وقتی میرسی به دیارت باورت نمیشه که این تو بودی که رفتی واومدی..؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*****

 راستی ...تا یادم نرفته درسته یه کمی زوده ولی انشالله وعده دیدار...

  مکان : مشهد -حرم علی بن موسی الرضا (ع) – صحن جمهوری – ساعت یک بامداد- زیارت جامعه کبیره

زمان : 28و29و30و31 مرداد ماه 1385

با نوای دلنشین مداح بزرگوار حاج منصور ارضی و دیگر مداحان وذاکرین اهل بیت ...

 (تجمع هیئتها مذهبی وزیارتی مخصوص آقا علی بن موسی الرضا (ع) )

خدایی یه عالمه برام دعا کنید...یا حق

 

 



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/3/5:: 3:0 صبح | در باغ شهادت را نبندید ()

    » ...

    3/خرداد /1361

    نام عملیات : بیت المقدس

    رمز عملیات : یا علی بن ابیطالب(ع)

    هدف عملیات : آزاد سازی خرمشهر ، پادگان حمیدیه ، هویزه ، جفیر وحسینیه

    منطقه عملیات : غرب کارون، جنوب غربی اهواز وشمال خرمشهر

    تاریخ شروع : ساعت30دقیقه بامداد 10/2/1361

    مدت عملیات : 25 روز طی 3 مرحله

    وسعت منطقه عملیاتی : 5400کیلومتر مربع

    نتیجه :  ... خرمشهر آزاد شد.

                                              

                          مقام معظم رهبری     . روز آزادی خرمشهر را بعنوان یک یاد بود و افتخار ملی و میهنی باید گرامی داشت.

    *****                                                                           

    3/خرداد /  1384

    به همین زودی یه سال از رفتنش گذشت...                                        

    جـــنگ کجـائی ؟ که دلم تنـگ توست

    رقـص جنون تشـنه ی آهنـگ توســت

    جنگ کجائی؟که دلم خون شد است

    زاده ی لیـلای تو مجـنون شــد است

    جنــــگ شـهـیـــدان تــــو را دیــده ام

    روی ســپـــیـــدان تـــــو را دیــــده ام

    حــــیـف کـه فـــصل تو فرامـوش شـد

    نـــاله ی جانسـوز تــو خــامـوش شـد

    از اشعار مرحوم محمد رضا آقاسی

    اگه لذت بردید هدیه صلوات فراموشتون نشه...

     *****                                                                           

    4/خرداد/1375

    عباس صابری هم رفت پیش رفقاش ... فکه...تفحص

     عکس نداشتم ...ببخشید

  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/3/1:: 7:45 صبح | در باغ شهادت را نبندید ()

    » خدایا اعتراف میکنم از اینکه...

    توی این روزای خوش بهاری، یاد روزهایی که بچه رزمنده هافقط فقط به یاد خدا بودن وفقط برای رضای او قدم برمیداشتن،جزوهایی پخش میشد که خیلی دوس داشتن وبا خوندنش حال میکردند.خیلی خیلی دوست داشتند حساب نفس خویش را بکشند.گفتم بد نیست هر از چند گاهی تعدادی از حرفهای این جزوء رو بنویسم که تلنگری برای خودم باشه به یاد اون موقع ها وبا خدا بودنشون بیفتم.واگر خدا بخواهد جزوءعاملین این نوشته ها باشم... .

    *****                                                                       

    خدایا اعتراف میکنم از اینکه :

    1-از اینکه حسد کردم .

    2-از اینکه تظاهر به دانستن مطلبی کردم که اصلا نمیدانستم .

    3-از اینکه زیبایی قلمم را به رخ کشیدم.

    4-از اینکه در غذا خوردن به یاد فقرا نبودم.

    5-از اینکه مالی که به تو تعلق داشت،از آن خود حساب کردم "در حقیقت مالک اصلی خداست،این امانت بهر روزی دست ماست"

    6-از اینکه مرگ را فراموش کردم.

    7-از اینکه قاه قاه خندیدم وسختی آخرت را فراموش کردم.

    8-از اینکه در راهت سستی وتنبلی کردم.

    9-از اینکه عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم .

    10-از اینکه برای دوستم آرزوی کفر کردم که ایمانم نمایانتر شود.

    11-از اینکه به کسی دروغ گفتم که آنجا حق این بوده است که راست بگویم.

    12-از اینکه در سطح پایینترین افراد جامعه زندگی نکرده ام.

    13-از اینکه منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند.

    14-از اینکه امامم را نشناختم ومحبت او را در دل نداشتم و به گفته پیغمبر (ص)هر کسی بمیرد وامام خویش را نشناسد به ،مانند کسی است که در جاهلیت مرده است .

    15-از اینکه شب بهر نماز شب بیدار نشدم .

    17-از اینکه دیگران را به کسی خنداندم،غافل از اینکه خود خنده دار ترم از همه هستم .

    18-از اینکه لحظه ای به ابدی بودن دنیاوتجملاتش فکر کردم.

    19-از اینکه حق والدینم را ادا نکردم .

    20از ایکه در مقابل متکبرها ،متکبرترین ودر مقابل اشخاص متواضع ،متواضع ترین نبودم .

    21-از اینکه خشم بر عقلم(فرو بردن خشم )غلبه داشت .

    22-از اینکه با تکبر وبی سلام از پهلوی دوستم رد شم با اینکه متوجهش شده بودم .

    23-از اینکه چشمم گاه به ناپاکی آلوده شد.

    24از اینکه شکمم سیر بود ویاد گرسنگان نبودم.

    25-از ایکه زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.

    26-از اینکه حرف حق، شنیدنش برایم مشکل بود ومنطقی نبود .

    27-از اینکه نشان دادم کاره ای هستم ،خدا کند پست ومقام پستمان نکند.

    28-از اینکه ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمان به تو بود .

    29-از اینکه برخود چیزی پسندیدم و بربنده ات نپسندیم.

    30-از اینکه منتظر تعریف وتمجید دیگران بودم ،غافل از اینکه تو بهتر از دیگران مینویسی و با حافظه تری.

     31-از اینکه سعی داشتم کار بدم را در حضور جمعی توجیه کنم با آنکه میدانستم غلط است.

    32-از اینکه در سخن گفتن وراه رفتن ادای دیگران را در آوردم .

    33-از اینکه رسوا شدن در دنیا برایم دشوارتر از رسوایی آخرت بود.

    34-از اینکه حق محبت دیگران را ا دا نکردم .

    35-از اینکه غیبت دوستم را کردند ومن از ته قلب خوشحال شدم .

    و... .

    (ادامه اش انشالله در پست های بعدی ...)



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/28:: 9:28 صبح | در باغ شهادت را نبندید ()

    » یاس یعنی مادر

     وقتی ازکوچه وخیابون و میگذری بوی گلهای یاسی که ازدر و دیوار بعضی خونه ها آویزون شده آدمو مست میکنه...

    اما این روزا داره از یه خونه ای یه بوی یاس دیگه ای میاد.این بوی یاس از  : مدینه – کوچه بنی هاشم – منزل علی ابن ابیطالب (ع)

    آره رفقا، این بوی یاس کبود مطلق به یه مادره که در خونه شو آتیش زدند،سیلی به صورتش زدند وپهلوشو شکستند ... دختر پیغمبره (ص)،همسر علی(ع)،ام حسن(ع) وحسینه (ع)، خانم فاطمه زهرا (س)است.

    حالا توبستر بیماریه .میگن روزا وشاید ماههای آخره....

    در این خونه رو که بزنی وبری تو میبینی که طفلانش کنار بستر مادر نشستن ودارند برای شفاء مادر دعا میکنند .نمیدونم چه حال وروزی دارن....؟

    این بچه ها همونایی هستند که اگه حالاسیلی و پهلو شکسته و... دیدند قراره بعدنا، فرق خونی بابا ،جیگر پاره پاره ،دست بریده برادر ،سرهای رو نیزه ودامنهای آتیش گرفته و... رو ببینند.

    گفتم(از بی معرفتی مردم مدینه) تا دیر نشده برای شادی دل بچه ها هم که شده بیایید بریم ملاقات .درسته راهمون دوره  ولی فقط فقط کافیه از ته ته دلتون بگید:

    السلام علیک یا فاطمة الزهرا (س)

    *****                                                                                                                

      دور زمانی نزدیک ،خوش غیرتایی هم بودند که وقتی شنیدند مادرشون و سیلی زدند رفتند تا :



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/27:: 8:2 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » خون شهدا

    چرا دیگه مثل قبلنا نیستید ؟چرا وقتی میام پیشتون خیلی خوب احساس میکنم دارید کم محلی میکنید؟دیگه هم تحویل نمیگیرید؟چرا وقتی از کنار عکساتون رد میشم اینجوری نگاهم میکنید؟ پیش (شهید)حاج امینی میرم یه جور ؟پیش (شهید) پازوکی میرم یه جور دیگه؟پیش هر کدومتون که میام یه طور خاص (یه چیزی تو مایه های چپ چپ)اونهایی که لبخند میزنند اون لبخند از هزار تا بد وبیراه بدتره؟

    بابا یکی بیاد بگه من چکار کردم ؟چه خطایی از من سر زده؟حداقل برم درست شم ؟ ای خدا !  کم کم دارم کلافه میشم ...

              *****                                                                     

    بعد از آخرین دیدارمون رفتم پیش یکی از رفقای اهل دل ومشکلم وگفتم .

    گفت :این مشکل خیلی از رفقاست ،گفت : تا حالا نگاه به زیر پات کردی؟ - گفتم برای چی ؟ - گفت :مگه نمیبینی پا گذاشتن روی خون شهدا چقدر آسون و راحت شده ؟!! –گفتم : بنده یا رفقا حواسمون هست وداریم مراعات میکنیم که خدایی نکرده ... – گفت : حواستون به خودتون هست ؟چقدر حواست به اطرافت هست ؟چقدر به شهرت ؟چقدر به جوانهای شهرت ؟چقدر ......؟ تا حالا توجه کردی که دارند بعضی ها یه کاری میکنند که فراموش بشند ؟اگه هم بخواهی یاد شون زنده نگه داری میشه یکی مثل دانشگاه شریف ...؟

    براستی مگر ما مرده ایم ......؟     نه.....؟!!

    چقدر به این فکر کردیم که چرا وقتی میریم بهشت زهرا یا هر جایی که شهدا باشند  نمیتونیم سرمون وبگیریم بالا وکمرمون هم خم میشه ؟...

    آره...این سر پایین ،از شرمه وکمر خمیده هم از بار مسئولیتی که روی دوشمونه...؟

    راستی چقدر به این جمله که" بعد از شهدا چه کرده ایم؟ " فکر کردیم ؟چقدر عمل کردیم ؟یا این جمله فقط برای در ودیوار ودکورگذاشتیم...؟

    انشالله روزی باشه که وقتی میریم پیش شهدا سرمون وبالا بگیریم وشرمنده خونشون نباشیم ....

     

    این عکس هم گذاشتم تایادمون نره که شرمنده خون چه کسانی هستیم؟



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/21:: 11:43 صبح | در باغ شهادت را نبندید ()

    » عطش

    امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم آب را جیره بندی کرده ایم

    نان را جیره بندی کرده ایم عطش همه را هلاک کرده، همه راجز شهداء

    که حالا کنار هم در انتهای کانا ل خوابیده اند دیگر شهداء تشنه نیستند.

    فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه(س).

     

    "آخرین برگ دفتر چه یادداشت یکی از شهدای گردان حنظه"



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/17:: 12:52 صبح | در باغ شهادت را نبندید ()

    » خیابان ولیعصر..

     خیابان ولیعصر…اسمشو زیاد شنیدید .به طور حتم خیلی ها گذری به این خیابون زدند .نا سلامتی خیابان ولیعصر ونام امام زمان (عج)…؟!!مطمئن باشید آدم زیاد توی این خیابون یاد امام زمان (عج)میکند…؟؟!

    دفعه اولی که بنده با یکی از دوست جونامون برای یه کاری باید میرفتیم خیابون ولیعصر ،خیلی خوب یادمه ،مثل این بچه ها که اسباب  بازی میبینند می چسبند به ویترین مغازه همون جوری شده بودیم وفقط میگفتیم یا امام زمان (عج)…؟

    تا وارد خیابون شدیم دیدیم دوتا متکدی از نوع با کلاسش با هم دعوا میکنن؟حالا سر چی سر جا ؟"میگفت :این جای منه تو بیخود کردی سر جای من نشستی ؟اون یکی میگفت:مگه خیابون وخریدی "

    راست میگفت خیابون امام زمان (عج)مطلق به همه است .یا امام زمان (عج)…

    رفتیم جلوتر باز هم یا امام زمان (عج)خانمها با آرایش تند وپوشش فجیع ،آقایون هم با کروات وبرای اینکه از خانمها عقب نموند صورت ها ….بماند.؟دختر وپسر های جوان دست در دست هم ودر کنار...انگار نه انگار که ای بابا اینجا خیابون امام زمانه (عج).هیچی بی خیال شدیم وبه دوست جون گفتیم بیا بریم سوار تاکسی بشیم .یا امام زمان(عج)یه خانم وآقا پیر سوار ماشین بودند که آقا روی صندلی جلو وهمسرشون کنار ما .آقا پیره ژل وروغن و روی سرش خالی کرده بود ،خانومشون هم با کت ودامن (سر پیری معرکه گیری)یه شیشه ادکلن هم روی خودشون خالی کرده بودند .بنده احساس کردم سرم داره منفجر میشه .شیشه رو کشیدیم پایین تا یه کمی هوای پاک استنشاق کنیم دیدیم نه بابا بیرون هواش آلوده تره .سر وکه برگردوندیم چشمم به یه تابلو افتاد ؟اره خودشه من باید برم اینجا ،مثل برق گرفته ها گفتم:آقا نگه دارید .خود خودش بود  مقبرةالشهدا مسجدبلال .نمیدونم تا اونجا رو دویدیم یا مثل آدم رفتیم.

    تا رسیدم گفتم :خداییش شما دیگه کی هستید ؟چه تحملی دارید ؟چقدر خدا رو شکر میکنید رفتید وشهید شدید ؟چقدر نفرین به ما ؟آخه خیابون به اسم آقامون اینقدر فساد …؟ولی نه …خوب شد اومدید اینجا .آخه وقتی امام زمان(عج)از این خیابون میگذره وبه حال شیعه هاش(؟؟؟!!!.)گریه میکنه حداقل 5 تا گل هستند که با آقامون همنوا بشند ؟؟؟

    همه ی این حرفا رو زدم تااینو بگم ما خیلی از جاها با این وضع روبرو میشیم اما حیفه خیابونی که هیچیش امام زمانی (عج) نیست اسم ولیعصر روش باشه …؟

    تنها چیزی که میتونم بگم آقا جون بسه بیا دیگه .تاکی…؟  اللهم عجل لولیک الفرج

    اگر حجاب ظهورت وجود پست من است،    دعانما،  دعانما  که بمیرم 

    یاابن الحسن(عج)

    (این مطلب و بخاطر یکی از دوست جونام نوشتم که دلش بد جوری گرفته بود از خیابون ولیعصر .میخواستم یه عکس هم از خیابون ولیعصر بذارم که پشیمون شدم .شهدا این جا هم خون دل بخورند...)

     

     



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/13:: 4:29 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » سالار زینب

    یه موقعه هایی پیش میاد که آدم دلش مگیره فقط دوست داره تنها باشه زار زار گریه کنه .کسی هم نیست که درک کنه  حال وروزشو؟؟!                                                                                         

    زنگ تلفن خانه:             (  دوست جوناش تماس گرفتن وابراز همدردی کردن )                             

    الو.............                                        چشمت کور می خواستی مثل آدم بلند شی بری .

    الو...................                                                              شاید قسمتت نبود...... 

    الو...............                                          باشه دست جمع ایشالله ......                  

    الو.................                 اون موقع که رفته بودی رو منبریادت بود.......    ********   

    هفته سوم بهار 85 شب جمعه بود که رفته بودند بهشت زهرا تو حال خودش بود سر مزار یکی از دوستای شهیدش صدای حاج محمود فضا رو پر کرده بود     حسین   حسین    حسین  ..........دلش رفت یه جایی.

    به دوست شهیدش گفت :به رفقات بگو قولشون یادشون نره.......................................................

    (شب شهادت امام جعفر صادق(ع) بود که یکی از دوست جوناش زنگ زد وگفت"  بابا کجایی ؟بلند شو بیا مسجد ما امشب دو تا شهید گمنام قرار بیارن     ــراست میگی        ـــآره به جون تو        ـــنه من نمیتونم بیام امشب همه دارن میرن هیئت من هم باید با مامانم اینا برم .                سخت دلش گرفت.

    باورش نمیشد دروغه ...وقتی به خودش اومد سرش رو ی تابوت یکی از دوستای شهیدش بودوصورتش هم خیس خیس اونشب همون  دو تا گل سر سبد اومدن مهمون هیئت شدند، بهترین شب زندگیش بود. یه شب فراموش نشدنی. با دوستاش حرف زد .از خودش گفت از رفقای خودشون گفت که یکی یکی دارند پر میکشند ومیرن از فضای شهرش گفت. از غربتها. تا دلش میخواست حرف زد   وتعریف کرد . صدای مداح هیئت بیشتر اشکشو در میاورد ...

    سالار زینــــــــــب یا حسین     آره یادش رفته بود این آرزوشو بگه ،گفت کربلا؛ منو ببرید کربلابگید منم بطلبن)

    تا اون شب وقتی از بهشت زهرا برگشتند یکی ؛دو ساعت بعد بود دوست جونش زنگ زد وگفت :داریم میریم کربلا میای ؟ـــنه بابا تو که میدونی آقای پدر اجازه نمیده میگه تا وقتی اون آمریکا یی ها اونجاهستند، امن نیست   ــحالا توبگو خدا رو چه دیدی شاید گذاشت   ــباشه بزار بگم ولی میدونم نمیزاره..............

    شب رفت تو اتاق باباش گفت :بابایی اون  دوست جونم داره میره کربلا .میگه کاروان مال حج وزیارت  مطمئنه.باباییاجازه میدی منم برم؟

    باباش یه نگاهی کرد به چشمای پر اشک و ملتمس دخترکرد وگفت:برو....ــــبرم ......ــآره برو .........

    تندی اومد زنگ زد به دوست جونش. بماند که چقدر ذوق کردند وجیغ و داد..قرارشون برای تحویل مدارک گذاشتند شنبه . دختر قصه تا صبح خوابش نبرد، فردا شبش هم خوابش نبرد تصمیمشو گرفته بود ....

      صبح روز شنبه اول وقت بلند شد وبرای دوست جونش تلفن زد ...........ــببین من نمیام    ــکجا نمیای ؟     ــکربلا نمیام ؟   ــبرای چی ؟بابات مخالفت کرد؟؟  ــنه بابا خودم نمی خواهم بیام ؟  ــمردم بگو چرانمیای ؟  ــاخه میترسم  ــمی ترسی ؟از چی ؟   ــیعنی نمی ترسما ؟خجالت میکشم؟!!  ــدرست حرف بزن ؟   ــخجالت میکشم بیام وبی ظرفیت باشم ،بیام وزنده برگردم .آخه هر چی فکر میکنم میبینم خیلی بده بیام واون همه مصیبت احساس کنم وبیبنم بعد نمیرم .میترسم بیام وتوبین الحرمین نمیرم .خداییش خودت بگو چه جوری بیام پیش عمو ابالفضل ؟؟؟آخه دستام وچکار کم ؟با دست بیام ؟؟؟ببین تو برو بگو هر وقت فکر کردن آماده اومدن شدم بطلبن .

    ـــتو حالت خوب نیست ؟دیوانه شدی ؟  ــنه به خدا خوبم ................................................................

    زنگ تلفن وبعد از شنیدن خبر!!! دوست جونا براش زنگ زدن.......                                                    

           الو.............          توحالت خوب نیست ؟قرصات وخوردی....                           ـــراست میگن!

    الو...........         بابا جون من آرزمه ولی شوهرم اجازه نمیده.طلبیدنت!                       ــراست میگن!

    الو.........           بیبین تو رو خدا کربلا قسمت کی میشه؟!                                     ــراست میگن! 

    حالا زمان رفتن دوست جونش رسیده اون داره میره بازدوباره جا موند این بار دومشه یه بار مسجد ارک این دفعه هم از کربلا.(به قول حاج منصور عاقبت یک کاروان ما را نبرد..) .حالا حالش خیلی خرابه دوست جوناش وقتی فهمیدن حالش خرابه دوباره برا همدردی براش زنگ زدن .که احوالات تماسها بالا نوشته شده. خودش هم نمیدونه چشه .یکی از دوست جوناش زنگ زده با هاش  هماهنگ کرده سه شنبه اگه قسمت بشه ببرتش حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع).حالا هم پای کامپیوترش نشسته وداره گریه میکنه مینویسه. یه عالمه براش دعا کنید.              (اگه غلط نوشتاری داره ونامرتب نوشته شده به بزرگواری خودتون ببخشید.....)   یاعلی  



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/8:: 10:17 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » شهدا



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/7:: 5:27 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

    » بدون شرح



  • کلمات کلیدی :
  • ....!!!:: 85/2/6:: 4:57 عصر | در باغ شهادت را نبندید ()

       1   2      >
    حماسه حضور